![]() |
![]() |
|
| ای آشنای دیرینه ,تنهایی،تنها دردیست که بی صداست و بی صدایی تنها فریادی است برای سراغاز تنهایی |
|
سلام به دوستان گل گلاب خودم امیدوام که حالتون خوب باشه و یه تشکر خیلی خیلی ویژه از مهناز جان به دلیل اینکه (خودشون می دونند)
من می خواهم قسمت دوم داستان را بنویسم اولش با خودم فکر کردم که این داستان مورد توجه شما قرار نمی گیره اما با زحمتی مهناز جان کشیدند مثل اینکه خیلی تاثیر داشته و این خیلی خوبه و البته از همه بهتر برای روحیه ی فاطمه از اونجایی که وبلاگ من بیننده ی زیادی نداره من فکر می کردم که اصلا کسی به جز سه چهار نفر اون رو نخونند منم با خودم گکفتم برای اینکه از اینی که هست بدتر نشه(حال فاطمه)۲ روز صبر می کنم و اگر دیدم تعداد نظرات زیاد نیست خودم با اسم ها مختلف نظر میدم که البته در وب خودم تعداد نظرات ۶ تا بود اما در وب مهناز جان تا الان که دارم می نویسم ۵۹ تا و حدود ۹۵٪ هم اظهار نظر درباره ی داستان بود و من هم آدرس وبلاگ را بهش دادم و رفت دید البته مهناز جان اشتباهی بزرگی کرده بودند که من ازشون خواستم در وب خودشون این رو مطرح کنند و خودم هم الان این کار رو می کنم ایشون نام پویا را با پوریا عوض کرده بودند و این جوری سوء تفاهم هایی پیش آمد و خوانندگان(از اون جایی که وب ایشون درباره ی پوریا پورسرخ است)خیال کرند منظور همان آقای پورسرخ است و من اینجا می گویم این داستان هیچ ربطی به آقای پورسرخ ندارد ممنون عرضی ندارم ادامه ی داستان را می نویسم بله زندگی من بهتر از این نکبتی که هست نمی شه آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته اما چرا چرا زندگی من باید مثل آش کشک خاله باشه چرا چرا چرا چرا؟؟؟؟؟ آخ سرم درد می کنه خسته شدم از بس که به چرا ها فکر کردم قیافه ام را توی آینه دیدم چیز زیبایی ندیدم که بخواهم از مردان توی کوچه خیابان بپوشانم نه اینکه زشت باشم نه اما یه قیافه ی خیلی خیلی خیلی معمولی داشتم پس چرا باید اینقدر عذاب می کشیدم؟نمی دونم نمی دونم نمی دونم نمی دونم حالم از خودم به هم می خوره روزی صد بار آرزوی مرگ می کنم اما نمی دونم چرا نمی میرم -چرا راحت نمی شوم؟این چه امتحانیه که واسه ی دادنش باید زندگیم فنا بشه چه امتحانیه که باید هر لحظه آرزوی مرگ بکنم نمی دونم باز هم نمی دونم اگه نویسنده ی خوبی بودم بدبختی هایم را به شکل داستان در می آوردم و می نوشتم مطمئنم اون داستان پرفروش ترین کتاب سال می شد چون بر اساس حقیقت بود حقیقتی که حتی خوندنش برای خیلی ها عذاب آور است اما من دارم اون رو تحمل می کنم دارم باهاش زندگی می کنم اگر با این سر نوشت یه سریال بسازن پر بیننده ترین برنامه ی اون شبکه یا اصلا کل تلویزیون میشه و رکورد های برنامه های قبلی رو می شکنه اما من نه می تونم دردم رو بهکسی بگم نه باهاش فیلم بسازم ونه می تونم چاپش کنم فقط می تونم توی دفتر بنویسمش شاید بعد مرگم یه نفراون را خواند و دلش برایم سوخت گرچه اون موقع دلسوزی فایده ای نداره . شاید تنها فایده ای که توی خونه دارم این باشه که یه روز در میان ظرف های شام را من می شورم چراشاید مطمئنم تنها فایده ام این است نه احترامی نه نظر خواهی ای هر کاری دلشون بخواهد می کنند بدون اینکه من را در جریان بگذارنند حالا اگر مربوط به خودشون باشه حرفی نیست اما وقتی امری مربوط به من است و به من نمی گویند یعنی چرا خودشان به جایم تصمیم می گیرند ؟درست مثل گوسفندی که صاحبش به او غذا می دهد و برایش زحمت می کشد و پول خرجش می کند تا چاق شود آن وقت آن را می فروشد و دیگران هم او را می کشند و می خورند گوسفند دلش نمی خواهد بمیرد اما قبلش چیزی بهش نمی گویند و بعدش هم که دست و پایش را می بندند و نمی گذارند کاری انجام دهد ساعت هایی که دستش بسته است مرگ را دقیقه به دقیقه جلوی چشمش می آورد و آن را تجربه می کند هر دقیقهیک مرگ فکر کردن بهش خیلی سخت تر از رسیدن به آن است چون آن لحظه می میری اما در موقع فکر کردن بهش جان می دهی و عذاب می کشی وای بر این زندگی وای وای وای اه نمی دونم کی صبح میشه از این خونه برم بیرون درسته کلاس بسکتبال ۲ ساعت بیشتر نیست اما بالاخره سرم به کار خودم گرمه و هیچ کسی هم بهم گیر نمی ده و نمی گه این کار رو بکن اون کار رو نکن
نظر کارشناسانه ی هیلدا خانم گل گلاب در این باره:ببین عزیزم تو دوست منی و شکستت شکست من و پیروزیت هم پیروزی منه می خوای باور بکن میخوای نکن اما می تونی از این جا بفهمی دو.ستت دارم که این همه وقت میذارم واین نوشته هایت را تایپ می کنم من سر هر کسی اینقدر احترام نمی ذارم در ضمن خودت هم می دونی که نزدیک شدن مسابقات والیبال و تمرینات چقدر وقتم رو گرفته عزیز تر از وقت هم که کم پیدا میشه پس بدون دوستت دارم که اینها رو می نویسم می خوام بهت بگم امتحانی که تو داری پس میدی امتحانیه که خدا داره ازت می گیره به کلاس درس هم احتیاج نداره چون درس بردباری را قبلا به همه داده و یادت باشه خدا برای هرکسی به قدر اندازه ی دلش عذاب می فرسته و هر چی این مشکل بزرگتر باشه یعنی خدا بیشتر دوستت می نالی از اینکه چرا خدا حاجتت رو نمیده می بینی وقت یه نفر بچه اش و بچه همسایه اش در یک جا کنار هم ایستاده اند و مادر می آید که به آن دو بچه شکلات دهد اول اون رو به بچه ی همسایه میده بعد به بچه اش می دونی چرا چون دلش میخواد بچه همسایه رو رد کنه و خودش با بچه اش تنها باشه تازه وقتی می خواد شکلات را بده به بچه اش هی شکلات را نزدیک بدت خودش می کند تا بچه هم به سمت بدن او بیاید و مادر او را در آغوش بگیرد مگر غیر از این است که خدا مادر تمام مادران است پس اگه شکلات را به طرف خوش میکشه واسه این نیست که میخواد اذیتت کنه واسه اینه که میخواد بری در آغوشش در ضمن تو چرا حجاب را اسارت می دونی دیدی که خیلی از آدم هایی که داستانت رو خوندن و دربارش نظر دادن چادری بودن تو که حتی چادر همک سرت نمی کنی که بخاطر اینکه رنگش مشکیه و گرما رو جذب میکنه گرمت بشه میخوای لخت بری تو کوچه به خدا توی امریکا هم نمی ذارن این داستان ادامه دارد......... راستی بچه ها یه نظر سنجی میذارم واستون توش شرکت کنید من ببینم داستان رو دوست دارید یا نه نتایجش هم واستون میذارم فعلا بای
کجا کجا هنوز مونده کارتون دارم می خوام بهتون بگم دوستتون دارم همیشه
شما هم من رو دوست دارید؟ نه؟آره؟ جواب بدین لطفا این هم اسکن شده بهتر از این نمی شد شرمنده البته چون خیلی خیلی تند نوشتم خطم بده بازم ببخشید البته به بزرگیه خودتون
خب دیگه بسه تونه پرو میشید چی نمی شید حالا همین یه دونه بخاطر گل روی اونا ای که کامنت می دن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 مرداد1386ساعت 3:42 PM توسط هیلدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام به همگی
من هیلدا هستم هدفم از درست کردن این وبلاگ ابتدا حال گیری بود اما حالا اینجوری نیست و به همتون وابسته شدم راستی از خرمالو و جیگر هم بدم میاد البته شما جیگر ها که می آیید نظر می دهید با اون جیگر بی مزه ها خیلی فرق می کنید |
| پیوندهای روزانه |
|
مروارید/پوریا پورسرخ ماهیگیری و طبیعت جاستین (الهه) 6464 تک گل جرقه کوروش تنها ترین سایت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
هیلدا تنها و عاشق پوریا |
|
RSS
|