![]() |
![]() |
|
| ای آشنای دیرینه ,تنهایی،تنها دردیست که بی صداست و بی صدایی تنها فریادی است برای سراغاز تنهایی |
|
سلام
من از سفر برگشتم گرچه دلم خیلی پره از دست همه اول از همه از دست مسخره بازی ها (یعنی همون تاخیر ها)اصلا مثه اینکه تاخیر نداشته باشن جونشون بالا میاد باور کنید ساعت ۷:۳۰صبح قرار بود بریم افتاد ۱۰:۲۰ شب تازه بعدش هم دوباره نیم ساعت تاخیر خورد د اخه یه ساعت دوساعت خیلی زیاد باشه سه ساعت تاخیر ساعت ۷:۳۰ صبح کجا ۱۱شب کجا حالا خوبه زنگ زدن خبر دادن مسخره ها کلی برنامه چیده بودم البته فکر تاخیر رو کرده بودم بخاطر همین برنامه هایم را از ساعت ۱۲ ظهر چیدم که اگه تاخیر هم خورد کسی الاف نکرده باشم حالا من هیچی بیچاره اون دوستم که خونشون مشهد بود منتظرم بود تا برم دیدنش نفرات دوم هم شما هستید که دلم ازتون پره آخه یعنی من انقدر بی ارزشم که ......... حرص نمی خورم ولش کن اصلا امروز میخوام یه چیزایی واستون بنویسم که شبیه قصه است بیشتر و چون زیاده احتمالا یه چند قسمتی میشه میخوام از بدبختی های یه دخترک بنویسم یه دخترکی که نوجووونه اما انقدر توی زندگیش مشکلات روحی بزرگ رو تحمل کرده که عقلش خیلی بیشتر از من و تو میرسه دفعه ی اولشه که داستان و به قول خودش خاطره و دردل نوشته قلمش زیاد قشنگ نیست اما کعلومه که هر چی نوشته راسته قسمم داد که حتی اگه خواستم برای کسی تعریقش کنم نام خانودگیش رو نبرم من اول میخواستم از ایکس استفاده کنم اما بعد تصمیم گرفتم از نام خانوادگیه خودم استفاده بکنم یادتون باشه اون من نیستم ها فقط اسم منه راستی اسم اون دختر هم فاطمه بود فعلا کاری ندارم راستی آقا مهدی زعفرون میخوای خودت برو بخر بای نام داستان:به امید نا امیدی
رخت خواب از اشک هایم خیس شده بود با خودم گفتم :چرا اینقدر بدبختم ؟سوالی بود که نمی دانستم جوابش را از چه کسی بپرسم ؟دبیر ریاضی؟نه اون که جز فرمول چیز دیگری بلد نبود /دبیر علوم؟او هم که جز شیمی و فیزیک و زمین شناسی و زیست چیز دیگری نمی دانست پس باید این سوال بی جوابم را از چه کسی می پرسیدم؟خدا؟او که صدایم را نمی شنید بارها و بارها فریاد کشیده بودم اما به سوالم پاسخ نداده بود /جواب سوال را خودم می دانستم دلایل زیادی داشت اما ۲دلیل عمده داشت۱.در این خانواده به دنیا آمدم۲.دختر شدم همین و بس این بود دلیل بدبختیم. خانواده ای دارم به قول خودشان معتقد و متجدد اما ای کاش نظر من هم درباره خودشان را می دانستند البته هر احمقی هم که باشد همین نظر را در رابطه با آنها می دهد مادربزرگ پدر بزرگ خاله ها دایی و مادرم همه یک عقیده داشتند: دختر آخر سر باید بره خونه ی شوهر و بچه داری کنه و غذا بپزه این عقاید خودشون درباره ی دختر ها بود و این هم عقاید دینیشون: دختر ها همه باید چادر بر سرکنند تا از نگاه نامحرمان دور بمانند فقط این جملات را از بر کرده بودن و می گفتند اما دلیل حرف هایشان را هرگز. توی هر خانواده ی عقب مونده از دنیایی یه ماهواره وجود داشت اما توی خانواده ی ما....... چرا؟چرا؟تمام آرزوهایم برباد رفته بود تمام زندگیم اتش گرفته بود و داشتم خاکستر می شدم اما یه امیدی من را از خاکستر شدن باز می داشت درس خواندنتنها راهی بود که به ذهنم می رسید برای زندگی کردن////خوشبختانه درسم خوب بود می توانستم موفق شوم و خود را از این مخمصه نجات دهم اگر به درجات عالی رتبه می رسیدم کار پیدا کنم و زندگی مستقلی برای خودم فراهم کنم و اینگونه دیگر مستعمره ی این خانواده ی زورگو و دروغگو نبودم بله دروغگو ادعا می کردند خوبی آدم را می خواهند اما به خدا قسم به هر حرفشان که گوش کردم برایم ضرر بود به جای سود خانواده ی پدرم هم همینگونه بودند اما نه به این شاسگولی و یه جورایی میشه گفت یکی دو درجه از خونواده ی مادرم از لحاظ عقلی بالاتر و متجدد تر بودند شاید خیلی ها فکر کننندجدید بودند یعنی هر روز یه لباس و شلوار یا اینکه هر ماه بری دماغت رو عمل کنی و ۲ میلیمتر گونه بذاری و... اما نه به خدا منظورمن این نیست منظورم اینه که: خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت باش اما اینا نه تنها هم رنگ جماعت نبودند بلکه سه چهار کیلومتری هم از مرحله پرت بودند آدم هایی بودند که هنوز خیال می کردند دختر باید ظرف بشوره و آشپزی کنه و گوش به فرمان شوهرش باشه کسانی بودند که که موسیقی گوش دادن را حرام می دانستند //اگر فقط اینها بود به خدا هیچ شکایتی نداشتم می گفتم دارند دستورات اسلام را اجرا می کنند اما اینها همش ریاکاری بود یک نبود بهشون بگه اگر موسیقی گوش دادن حرام است خوردن گوشت انسان مرده گناه کبیرست ایها الناس مگه غیبت کردن با خوردن گوشت مرده یکی نسیت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و فتی می دیدند که زنی وقتی به بیرون می رود موهایش را بیرون می گذارد و نماز هم می خواند چنان نگاهی بهش می کردند که تا ابد از نماز خواندن پشیمان شود و بعد هم می نشستند و تا می خواستند ازش بد می گفتند و اعتراض هم که می کردی می گفتند پشت سر آدمی که دین نداره حلال است . عجب زندگی ای////اگه نوشتنم انقدر خوب نبود که اشکتون رو دربیاره مطمئنم تا الان صد دفعه خدا را شکر کردید که زندگی نکبتی مثه من ندارید غرق خیلات بودم که یه دفعه مامانم اومد بالای سرم و گفت: فاطمه بلندشو ساعت ۷کلاست دیر میشه می رفتم کلاس فتوشاپ خوشبختانه کامپیوتر داشتم مهم ترین دلیم واسه اینکه می رفتم کلاس(البته واسه خودم) این بود که عکس پویا رو منتاژ کنم روی کوه و دشت و دریا پویا کسی بود که دوست داشتم برادر نداشته ام باشدکسی بود که همیشه به زندگیش غبطه می خوردم من یه آرزو بزرگ داشتم که تبدیل شده بود به یه امید و آرمان نا امید دلم میخواست ذلم میخواست بازیگر بشم اما نمی شد پویا دوست نداشت بازیگر بشه اما مطمئنم اگه هم چین موضوعی رو با خانواده اش در میون میذاشت لحظه ای هم درنگ نمی کردند و او را به بهترین کلاس های بازیگری می فرستادند اما من....با این خانواده و طرز فکرش مگر می شد هم چین فکری کرد بارها به صورت مستقیم و غیر مستقیمبه زبون آورده بودم که می خواهم بازیگر شوم از همان کودکی هم علاقه داشتم از ۵ سالگی به این کار علاقه پیدا کردم و به همون زبون پاک کودکی بهشون گفتم دلم میخواد بازیگر شومام اونا من رو منع کردند اون موقع دختر خاله ام فائزه تنها مونسم بود گرچه ۵ سال از من بزرگتر بود اما همیشه سعی می کرد درکم کنه بهم کفت: منم وقتی هم سن تو بودم خیلی دیم میخواست بازیگر بشم اما بعدش فهمیدم که بازیگران آدم های درست و حسابی ای نیستند.ومحیط خرابه بعدش هم کم کم یادم رفت اما من ۱۲ سالمه و هنوز فراموش نکردم این عشق دیرینه و کهن رو /۷سال زمان زیادیه واسه فرموش کردن و از یاد بردن اما من هنوز فراوش نکردم. کلاس فتوشاپ تموم شد اومدم خونه رفتم توی اتاق و در رو هم بستم و کامپیوتر رو روشن کردم تا با تصاویر ور برم چون فکرم مشغول بود تصاویر قسنگی از آب در نمی آمد اما فایده اش این بود که می رفتم و می چپیدم توی اتاق به هواتی اینکه دارم کار می کنم ریخت نحس هیچ کس را نمی دیدم . اولین جمعه ی ماه رجب رو بهش میگن لیلة الرغائب یعنی شب آرزوها توی اون شب آرزو کردم که بازیگر بشم و هم چنین آرزو کردم اگر قرار است کسی توی این سال متولد شود بعد مثه من بدبخت بشه یا به دنیا نیاد یا اگه میاد بمیره آرزوی قشنگیه نه؟البته شاید در ظاهر زشت باشه اما یه جورایی آرزوی خوشبختی واسه ی همه ی آدم هاست اگه یه خورده عمیق تر فکر کنید می فهمید این آرمان(آرزو)کاری می کنه که هر کی به دنیا میاد خوشبخت باشه چیزی که من توی زندگیم هیچ وقت اون رو تجربه نکردم و هنوز دارم زندگی می کنم تا یه روز خوشبختی بیاد سراغم و نجاتم بده چقدر بنویسم خسته شدم از نوشتن از شمردن ثانیه ها برای گذر عمر از گوش دادن به اخبار سیاسی از دیدن سریال های متنوع با داستان های تکراری از تکرار ثانیه ها از عشق از کوله بار سنگین پر غمم از سکوت و ساکت بودن از خفه شدن در انتظارم انتظار تنها چیزی که دردم را کمی تسکین می دهد در انتظار بهترین اتفاق زنگیم در نتظار فرشته دوست داشتنیم در انتظار هدیه عزیز آن فرشته در انتظار عزرانیل و مرگ می خواهم هر چه زودتر زیبا ترین لخظه ی زندگیم را ببینم می خواهم هر چه زودتر از زنجیر اسارت خلاص شوم سالهاست که جنگ تمتم شده اما ما انسان ها هم چنان با خود می جنگیم برای زنده ماندن اما چه سودی دارد این زندگی وقتی همه از تو متنفرند وقتی کسی دوست ندارد ببیندد وقتی همیشه برای لحظه ای خوب زندگی کردن حسرت می خوری چه کسی بهتر از عزرائیل می توند کمکت کند؟اما گویی خداوند به عزرائیل دستور داده از ۲۰۰متری من هم رد نشود چند دفعه فکر خودکشی به سرم زده اما نه نمی خواهم خودکشی کنم با خودم می گویم من که زندگیم خراب شد چرا باید با خودکشی آخرتم را هم خراب کنم ولی گاهی وقت ها واقعا از همه چیز می برم می خواهم تنها باشم نمی شود می خواهم بمیرم نمی شود می خواهم آزاد باشم باز هم نمی شود زندگی من با نمی شود ها پر و کاریش هم نمی توانم بکنم ای کاش می توانستم جلویش را بگیرم اما دوباره و باز هم نمی شود نمی شود نمی شود سوالی بی جوابی ذهنم را پر کرده آیاخدا مرا دوست دارد که نمی گذارد بمیرم یا بر عکس می خواهد عذاب بکشم؟آیا دارم امتحان پس می دهم؟اما چه امتحانی در مدرسه هم که می روی اول درس ها را یادت می دهند بعد ازت امتحان می گیرند اما من از همان موقع که چشم باز کردم دارم این امتحان را پس می دهم من که چیزی بلد نیستم پس چگونه می توانم امتحان بدهم؟؟؟؟ا الان ساعت ۳هست و من تا ساعت ۵ تنهایم و اینجوری می تونم حداقل دو ساعت به زندگیم فکر کنم و برایش خواب های خوب بینم آخ عجب خواب خوبیه :فاطمه محمدیان در امتحان بورسیه قبول شدند و باید خودشون رو برای درس خواندن در انگلیس آماده کنند / پس از گرفتن دکترای فیزیک و فارغ التحصیل شدن و مراجعت به تهران و دست و پا کزدن یک کار مرتبط با رشته امبروم به دنبال عشقم بازیگری چقدر زیباست این خیالات امکا همش رویاست ولی ای کاش..................زندگی ام تبدیل شده به ای کاش گفتن و حسرت خوردن این سوال رو یکی به من جواب بده تا کی باید ببینم و حسرت بخورم و چیزی نگویم دارم کم کم به این نتیجه می رسم که حالم از خودم به هم میخوره اصلا حالم از همه ه هم میخوره از جنسیتم که زنه ذوست داشتم مرد باشم از خانواده ام که اینقدر عقب مونده اند انتظار متجدد بودن رو ازشون ندارم اما انتظار دارم که همرنگ جماعت باشند اما از مرحله پرتند حالم از هرچی نصیحت و پند واندرزه به هم میخوره از هرچی مانتو و روسری و چادر و جورابه به هم میخوره . خیلی ها فیلتر شکن دارند و قفل ها رو باهاش باز می کنند کاشکی یه نفر هم می اومد و این قفل و زنجیر اسارت رو که همون حجابه از دست و پای من باز می کرد. ای وای بر من ای وای برمن نمی دانم که چرا اینقدر بدبختم نمی دانم اگر دلیلش را می دانستم به خدا اینقدر بیتابی نمی کردم اما افسوس و صد افسوس که دلیلش را نمی دانم نمی دانم چرا دوست دارم بازیگر شوم در صورتیکه نه هیچکدام از فامیل هایمان بازیگر است و نه شرایط خانوادگی ام اجازه می دهد که این پیش را پیش بگیرم البته با اینکه کسی از خاندانمون بازیگر ولی تا آنجا که می دانم دختر دخترخاله ی مادربزرگم شغل مهمی را در صدا و سیما دارد یعنی اگر به او بگویم می تواند مرا به کارگردان های مشهور معرفی کنند اما به چند دلیل نمی شود اولین دلیل اینکه خانواده ی آنها کمی عاقل تر از خانواده ی ماست و معقولانه تر می اندیشند یعنی مرد و زن را یکی را می دانند و هم چنین حجاب را دلبخواهی و به همین دلیل ما با آنها رابطه ی چندانی نداریم دلیل دوم هم این است که قبل از اینکه بخواهی به کارگردانی معرفی شوی باید الفبای بازیگری را بدانی و برای اینکه بتوانی آن را فرا بگیری باید به کلاس های بازیگری بروی اما......... عجب داستانی دارد این داستان عشق من به کار بازیگریه پویا هم فقط یه نفره که من به عنوان برادر قبولش دارم و می خواهم که حتی برای لحظه ای هم که شده در کنار برادرم باشم گاهی اوقات که چه خوب است از خواب بیدار شوم و بفهمم که عضوی از خانواده ی پویا هستم با اصلا بیدار شوم و ببینم که خانواده ام طرز فکرشان نسبت به زندگی عوض شدهو می توانم بازیگر شوم اما همه ی اینها خواب و خیالتی است که که من برای دلخوشی واسه خودم ساختم و همش دروغه من دارم به خودم دروغ می گویم و امید کاذب می دهم در صورتیکه می دانم هیچ فرجی نیست زندگی من بهتر از این نکبتی که می بینم نمیشه.
یه عالمه از داستان مونده فکر کنم بیتر از ۷-۸ قسمت بشه و یه خواهش داشتم اگه بد بود بگید بقیه اش را ننویسم چون این وسط هم وقت من و هم وقت شما گرفته میشه ممنون بای
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 3:24 PM توسط هیلدا |
|
|
اول سلام
دوم همتون بخونید این مطلب رو لطفا لیله ارغائب اومد یه هفته بود که واسه اومدنش لحظه شماری میکردم اما حالا که اومده نمی دونم چی کار کنم باور کنید نمی دونم من تا پارسال اصلا نمی دونستم شبی به نام شب آرزوها وجود داره تو کوله پشتی از فرزاد شنیدم اون موقع ولی هیچ آرزویی نداشتم شایدم داشتم اما هر چی فکر می کردم چیزی به یادم نمی اومد این بود که به خدا گفتم من رو بکن یه آدم ثروتمند نه اینکه فکر کنید وضع مالیمون بد بود نه اتفاقا خوب بود و الان هم خوبه اما من توقعم زیاد بود دلم میخواست نصف تهران واسه من باشه پنت هاوس های فرمانیه اپارتمان های فرشته و الهیه و خونه های جردن ماشین هایی که تازه طراحی شدن و می خواهند شش یا هفت ماه دیگه بسازنشون می خواستم همشون واسه من باشه فرزاد حسنی تو کوله پشتی گفت خدا تا سال بعدش آرزو ی شما رو براورده می کنه منم منتظر بودم که بر آورده بشه بر اورده شد و چه قشنگ هم برآورده شد من فکر می کردم الان یه نفر میاد میگه همه ی اون چیزهایی که میخواستید تهیه شد این کلید خونه ها و این هم ماشین و این هم چند میلیارد دلار اما اینجوری نبود تازه فهمیدم سطح فکریم چقدر پایینه آره خدا من رو ثروتمند کرد اما نه با این چیزها یه چیزی بهم داد که خیلی خوشگل تر و بهتر از این چیزاست بهم گفت مرور کن پارسال تا امسال رو مرورش کردم فهمیدم که خدا همیشه باهام بوده همیشه پشتم بوده وقتی این رو فهمیدم یه چیز دیگه رو هم درک کردم اونم این بود که مهم نیست کجا زندگی میکنی توی کدوم شهر چه توی تهران باشی چه توی کابل باشی چه توی نیویورک خدا باهاته مهم نیست ماشینت چی باشه بی.ام.و . ی اخرین سیستم یا پیکان مهم نیست زشت باشی یا خوشگل مهم اینه که یه خوشگلی هست اون بالا که بدجور هواتو داره باور کنید شعار نمی دم اما ثروت بزرگتر از این که درک کنی خدا باهاته شما رو نمی دونم اما الان از طرف خودم مطمئنم که اگه به ثانیه ولم کنه کله پا میشم یکی به من گفت من از خدا کسی رو که دوستش داشتم خواستم عشقم رو اما بهم نداد اون موقع جوابش رو ندادم اما الان میخوام اینجا جوابش رو بدم گرچه نمی دونم میخونه یا نه م یخوام بهش بگم مجنون هم گفت: تو پنداری که من لیلی پرستم من آن لیلای لیلی می پرستم یعنی اون عشق اصلیه خداست که باید بهش برسی یکی هم گفت آخه خدا چی به من داده که دوستش داشته باشم عاشقش باشم و بهش سجده کنم جواب این یکی رو همون موقع دادم اما میخوام جوبی رو که بهش دادم رو همین الان واسه شما ها هم بنویسم بهش یه چند تا جمله بیشتر نگفتم گفتم: دیوونه اون به تو جون داده چیزی که هیچ کس نمی تونه بهت بده چرا میگی هیچی بهم نداده؟؟ چرا سجده نمی کنی اون به تو فرصت زندگی کردن داده فرصت درک کردن می دونم خیلی زیادی حرف زدم و سرتون رو خوردم اما باور کنید این ها همش حقیقت داشته و داره اگه از خدا نخواستید که ثروتمندتون کنه الان بخواین بیان هممون با هم بخوایم و به خدا بگیم اجابت شو میگم شما هم بگید اگه دلتون خواست کامنت دادید زیرش بنویسید اجابت شو اجابت شو
اجابت شو
اجابت شو
اجابت شو
اجابت شو
اجابت شو
اجابت شو
اجابت شو
اجابت شو
اجابت شو
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 تیر1386ساعت 12:13 PM توسط هیلدا |
|
|
To love someone means to see them as God intended them.
دوست داشتن یک نفر، یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است To love someone is to look into yhe face of God. دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره خداوند The hour of departure has arrived, and we go our ways I to die and you to live. Which is the better, only God knows. هنگام جدایی فرا رسیده است. هر کس به راه خود می رود من می میرم و شما زنده می مانید. تنها خدا می داند کدام بهتر است Live in such a way that those who know you but don't know God will come to know God because they know you. چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند، اما خدا را نمی شناسند به واسطه آشنایی با تو، با خدا آشنا شوند A baby is God's opinion that life should go on. نوزاد مشیت خداست بر ادامه زندگی You don't cleanse your heart to come to God, you come to God to cleans your heart. شما قلب تان را پاک نمی کنید که به سوی خدا بروید شما به سوی خدا می روید که قلب تان پاک شود God is not what you imagine or what you think you underestand. If you underestand you have failed. خدا آن چیزی نیست که تصور می کنید، یا فکر می کنید که می فهمید اگر می فهمید در اشتباهید Prayer is conversation with God. دعا گفتگو با خداست I have learned to thank God for answering my prayers with " no " or " not now " . یاد گرفته ام از خدا تشکر کنم که دعاهایم را با " نه " و " حالا نه " پاسخ می دهد The sole purpose of this human life in nothing but the realization of God. تنها هدف از این زندگی انسانی، شناختن خداست God, grant me the serenity to accept the things I cannot change, the courage to change the things I can, and the wisdome to distinguish the one from the other. خدایا به من متانت عطا فرما تا آنچه را نمی توانم تغییر دهم، بپذیرم شهامت عطا فرما تا آنچه را می توانم، تغییر دهم و عقل عطا کن تا تفاوت میان آن دو را تشخیص دهم. خداوند گريه کرد، زمانی که اين جسم مملو از روح را سرتاسر مملو از عشق الهی کرد، اما هم اکنون هر آنچه عشق می نامندش به هوس می رود کاش روزی میرسید که زندگی برای من بود و نه من برای زندگی ، آن روز که من به پناهی احتیاج داشتم هیچ کس نبود که دستان سرد مرا بگیرد. ولی امروز در پس پرده ی تردیدم . نمیدانم روزگار چگونه میگذرد فقط میدانم در حال گذر است. من گل شقایقی هستم که عشق را فراموش کرده ام شاید هم بی وفایی روزگار عشق را از من گرفته....! اما نجوایی از دور مرا به خود میخواند نمیدانم به طرفش بروم یا از آن حذر کنم هر چه هست زیباست |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 خرداد1386ساعت 1:59 AM توسط هیلدا |
|
|
دوستی حقیقی تنها در گرو این راز بزرگ است:
ایثار بی دریغ باید کرد تا خود را بیابی غنی تر، ژرف تر و نیکوتر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 1:23 AM توسط هیلدا |
|
|
بیداری انسان طلوع خداوند است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 خرداد1386ساعت 6:47 AM توسط هیلدا |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 6:52 PM توسط هیلدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام به همگی
من هیلدا هستم هدفم از درست کردن این وبلاگ ابتدا حال گیری بود اما حالا اینجوری نیست و به همتون وابسته شدم راستی از خرمالو و جیگر هم بدم میاد البته شما جیگر ها که می آیید نظر می دهید با اون جیگر بی مزه ها خیلی فرق می کنید |
| پیوندهای روزانه |
|
مروارید/پوریا پورسرخ ماهیگیری و طبیعت جاستین (الهه) 6464 تک گل جرقه کوروش تنها ترین سایت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
هیلدا تنها و عاشق پوریا |
|
RSS
|
