![]() |
![]() |
|
| ای آشنای دیرینه ,تنهایی،تنها دردیست که بی صداست و بی صدایی تنها فریادی است برای سراغاز تنهایی |
|
سلام
خوبید؟ امیوارم که همیشه خوب و سلامت باشید این آخرین پست منه یعنی خوشبختانه یا متاسفانه این وبلاگ دیگه آپدیت نمیشه
خیلی ممنون از اینکه تا اینجا همراه من بودین خوشحال شدم از حضور شما خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که.......
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 5:44 PM توسط هیلدا |
|
|
سلام
من تصمیم گرفتم اینجا رو از این به بعد آپ کنم البته دیر به دیر چون اون یکی وبم رو میخوام آپ کنم به کسی هم خبر نمیدم چون فقط واسه دل خودم می نویسم هر کی اومد هم میتونه بخونه متون رو ممنون فعلا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 مهر1386ساعت 3:21 PM توسط هیلدا |
|
|
نا امید شدم از نوشتن این وب
نتایج نظر سنجی رو نگاه کنید نتایج نا امید کننده ی نظر سنجی وب گذر اینه شما باشید دلسرد نمی شید؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 7:45 PM توسط هیلدا |
|
|
سلام به دوستان گل گلاب خودم امیدوام که حالتون خوب باشه و یه تشکر خیلی خیلی ویژه از مهناز جان به دلیل اینکه (خودشون می دونند)
من می خواهم قسمت دوم داستان را بنویسم اولش با خودم فکر کردم که این داستان مورد توجه شما قرار نمی گیره اما با زحمتی مهناز جان کشیدند مثل اینکه خیلی تاثیر داشته و این خیلی خوبه و البته از همه بهتر برای روحیه ی فاطمه از اونجایی که وبلاگ من بیننده ی زیادی نداره من فکر می کردم که اصلا کسی به جز سه چهار نفر اون رو نخونند منم با خودم گکفتم برای اینکه از اینی که هست بدتر نشه(حال فاطمه)۲ روز صبر می کنم و اگر دیدم تعداد نظرات زیاد نیست خودم با اسم ها مختلف نظر میدم که البته در وب خودم تعداد نظرات ۶ تا بود اما در وب مهناز جان تا الان که دارم می نویسم ۵۹ تا و حدود ۹۵٪ هم اظهار نظر درباره ی داستان بود و من هم آدرس وبلاگ را بهش دادم و رفت دید البته مهناز جان اشتباهی بزرگی کرده بودند که من ازشون خواستم در وب خودشون این رو مطرح کنند و خودم هم الان این کار رو می کنم ایشون نام پویا را با پوریا عوض کرده بودند و این جوری سوء تفاهم هایی پیش آمد و خوانندگان(از اون جایی که وب ایشون درباره ی پوریا پورسرخ است)خیال کرند منظور همان آقای پورسرخ است و من اینجا می گویم این داستان هیچ ربطی به آقای پورسرخ ندارد ممنون عرضی ندارم ادامه ی داستان را می نویسم بله زندگی من بهتر از این نکبتی که هست نمی شه آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته اما چرا چرا زندگی من باید مثل آش کشک خاله باشه چرا چرا چرا چرا؟؟؟؟؟ آخ سرم درد می کنه خسته شدم از بس که به چرا ها فکر کردم قیافه ام را توی آینه دیدم چیز زیبایی ندیدم که بخواهم از مردان توی کوچه خیابان بپوشانم نه اینکه زشت باشم نه اما یه قیافه ی خیلی خیلی خیلی معمولی داشتم پس چرا باید اینقدر عذاب می کشیدم؟نمی دونم نمی دونم نمی دونم نمی دونم حالم از خودم به هم می خوره روزی صد بار آرزوی مرگ می کنم اما نمی دونم چرا نمی میرم -چرا راحت نمی شوم؟این چه امتحانیه که واسه ی دادنش باید زندگیم فنا بشه چه امتحانیه که باید هر لحظه آرزوی مرگ بکنم نمی دونم باز هم نمی دونم اگه نویسنده ی خوبی بودم بدبختی هایم را به شکل داستان در می آوردم و می نوشتم مطمئنم اون داستان پرفروش ترین کتاب سال می شد چون بر اساس حقیقت بود حقیقتی که حتی خوندنش برای خیلی ها عذاب آور است اما من دارم اون رو تحمل می کنم دارم باهاش زندگی می کنم اگر با این سر نوشت یه سریال بسازن پر بیننده ترین برنامه ی اون شبکه یا اصلا کل تلویزیون میشه و رکورد های برنامه های قبلی رو می شکنه اما من نه می تونم دردم رو بهکسی بگم نه باهاش فیلم بسازم ونه می تونم چاپش کنم فقط می تونم توی دفتر بنویسمش شاید بعد مرگم یه نفراون را خواند و دلش برایم سوخت گرچه اون موقع دلسوزی فایده ای نداره . شاید تنها فایده ای که توی خونه دارم این باشه که یه روز در میان ظرف های شام را من می شورم چراشاید مطمئنم تنها فایده ام این است نه احترامی نه نظر خواهی ای هر کاری دلشون بخواهد می کنند بدون اینکه من را در جریان بگذارنند حالا اگر مربوط به خودشون باشه حرفی نیست اما وقتی امری مربوط به من است و به من نمی گویند یعنی چرا خودشان به جایم تصمیم می گیرند ؟درست مثل گوسفندی که صاحبش به او غذا می دهد و برایش زحمت می کشد و پول خرجش می کند تا چاق شود آن وقت آن را می فروشد و دیگران هم او را می کشند و می خورند گوسفند دلش نمی خواهد بمیرد اما قبلش چیزی بهش نمی گویند و بعدش هم که دست و پایش را می بندند و نمی گذارند کاری انجام دهد ساعت هایی که دستش بسته است مرگ را دقیقه به دقیقه جلوی چشمش می آورد و آن را تجربه می کند هر دقیقهیک مرگ فکر کردن بهش خیلی سخت تر از رسیدن به آن است چون آن لحظه می میری اما در موقع فکر کردن بهش جان می دهی و عذاب می کشی وای بر این زندگی وای وای وای اه نمی دونم کی صبح میشه از این خونه برم بیرون درسته کلاس بسکتبال ۲ ساعت بیشتر نیست اما بالاخره سرم به کار خودم گرمه و هیچ کسی هم بهم گیر نمی ده و نمی گه این کار رو بکن اون کار رو نکن
نظر کارشناسانه ی هیلدا خانم گل گلاب در این باره:ببین عزیزم تو دوست منی و شکستت شکست من و پیروزیت هم پیروزی منه می خوای باور بکن میخوای نکن اما می تونی از این جا بفهمی دو.ستت دارم که این همه وقت میذارم واین نوشته هایت را تایپ می کنم من سر هر کسی اینقدر احترام نمی ذارم در ضمن خودت هم می دونی که نزدیک شدن مسابقات والیبال و تمرینات چقدر وقتم رو گرفته عزیز تر از وقت هم که کم پیدا میشه پس بدون دوستت دارم که اینها رو می نویسم می خوام بهت بگم امتحانی که تو داری پس میدی امتحانیه که خدا داره ازت می گیره به کلاس درس هم احتیاج نداره چون درس بردباری را قبلا به همه داده و یادت باشه خدا برای هرکسی به قدر اندازه ی دلش عذاب می فرسته و هر چی این مشکل بزرگتر باشه یعنی خدا بیشتر دوستت می نالی از اینکه چرا خدا حاجتت رو نمیده می بینی وقت یه نفر بچه اش و بچه همسایه اش در یک جا کنار هم ایستاده اند و مادر می آید که به آن دو بچه شکلات دهد اول اون رو به بچه ی همسایه میده بعد به بچه اش می دونی چرا چون دلش میخواد بچه همسایه رو رد کنه و خودش با بچه اش تنها باشه تازه وقتی می خواد شکلات را بده به بچه اش هی شکلات را نزدیک بدت خودش می کند تا بچه هم به سمت بدن او بیاید و مادر او را در آغوش بگیرد مگر غیر از این است که خدا مادر تمام مادران است پس اگه شکلات را به طرف خوش میکشه واسه این نیست که میخواد اذیتت کنه واسه اینه که میخواد بری در آغوشش در ضمن تو چرا حجاب را اسارت می دونی دیدی که خیلی از آدم هایی که داستانت رو خوندن و دربارش نظر دادن چادری بودن تو که حتی چادر همک سرت نمی کنی که بخاطر اینکه رنگش مشکیه و گرما رو جذب میکنه گرمت بشه میخوای لخت بری تو کوچه به خدا توی امریکا هم نمی ذارن این داستان ادامه دارد......... راستی بچه ها یه نظر سنجی میذارم واستون توش شرکت کنید من ببینم داستان رو دوست دارید یا نه نتایجش هم واستون میذارم فعلا بای
کجا کجا هنوز مونده کارتون دارم می خوام بهتون بگم دوستتون دارم همیشه
شما هم من رو دوست دارید؟ نه؟آره؟ جواب بدین لطفا این هم اسکن شده بهتر از این نمی شد شرمنده البته چون خیلی خیلی تند نوشتم خطم بده بازم ببخشید البته به بزرگیه خودتون
خب دیگه بسه تونه پرو میشید چی نمی شید حالا همین یه دونه بخاطر گل روی اونا ای که کامنت می دن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 مرداد1386ساعت 3:42 PM توسط هیلدا |
|
|
سلام
من از سفر برگشتم گرچه دلم خیلی پره از دست همه اول از همه از دست مسخره بازی ها (یعنی همون تاخیر ها)اصلا مثه اینکه تاخیر نداشته باشن جونشون بالا میاد باور کنید ساعت ۷:۳۰صبح قرار بود بریم افتاد ۱۰:۲۰ شب تازه بعدش هم دوباره نیم ساعت تاخیر خورد د اخه یه ساعت دوساعت خیلی زیاد باشه سه ساعت تاخیر ساعت ۷:۳۰ صبح کجا ۱۱شب کجا حالا خوبه زنگ زدن خبر دادن مسخره ها کلی برنامه چیده بودم البته فکر تاخیر رو کرده بودم بخاطر همین برنامه هایم را از ساعت ۱۲ ظهر چیدم که اگه تاخیر هم خورد کسی الاف نکرده باشم حالا من هیچی بیچاره اون دوستم که خونشون مشهد بود منتظرم بود تا برم دیدنش نفرات دوم هم شما هستید که دلم ازتون پره آخه یعنی من انقدر بی ارزشم که ......... حرص نمی خورم ولش کن اصلا امروز میخوام یه چیزایی واستون بنویسم که شبیه قصه است بیشتر و چون زیاده احتمالا یه چند قسمتی میشه میخوام از بدبختی های یه دخترک بنویسم یه دخترکی که نوجووونه اما انقدر توی زندگیش مشکلات روحی بزرگ رو تحمل کرده که عقلش خیلی بیشتر از من و تو میرسه دفعه ی اولشه که داستان و به قول خودش خاطره و دردل نوشته قلمش زیاد قشنگ نیست اما کعلومه که هر چی نوشته راسته قسمم داد که حتی اگه خواستم برای کسی تعریقش کنم نام خانودگیش رو نبرم من اول میخواستم از ایکس استفاده کنم اما بعد تصمیم گرفتم از نام خانوادگیه خودم استفاده بکنم یادتون باشه اون من نیستم ها فقط اسم منه راستی اسم اون دختر هم فاطمه بود فعلا کاری ندارم راستی آقا مهدی زعفرون میخوای خودت برو بخر بای نام داستان:به امید نا امیدی
رخت خواب از اشک هایم خیس شده بود با خودم گفتم :چرا اینقدر بدبختم ؟سوالی بود که نمی دانستم جوابش را از چه کسی بپرسم ؟دبیر ریاضی؟نه اون که جز فرمول چیز دیگری بلد نبود /دبیر علوم؟او هم که جز شیمی و فیزیک و زمین شناسی و زیست چیز دیگری نمی دانست پس باید این سوال بی جوابم را از چه کسی می پرسیدم؟خدا؟او که صدایم را نمی شنید بارها و بارها فریاد کشیده بودم اما به سوالم پاسخ نداده بود /جواب سوال را خودم می دانستم دلایل زیادی داشت اما ۲دلیل عمده داشت۱.در این خانواده به دنیا آمدم۲.دختر شدم همین و بس این بود دلیل بدبختیم. خانواده ای دارم به قول خودشان معتقد و متجدد اما ای کاش نظر من هم درباره خودشان را می دانستند البته هر احمقی هم که باشد همین نظر را در رابطه با آنها می دهد مادربزرگ پدر بزرگ خاله ها دایی و مادرم همه یک عقیده داشتند: دختر آخر سر باید بره خونه ی شوهر و بچه داری کنه و غذا بپزه این عقاید خودشون درباره ی دختر ها بود و این هم عقاید دینیشون: دختر ها همه باید چادر بر سرکنند تا از نگاه نامحرمان دور بمانند فقط این جملات را از بر کرده بودن و می گفتند اما دلیل حرف هایشان را هرگز. توی هر خانواده ی عقب مونده از دنیایی یه ماهواره وجود داشت اما توی خانواده ی ما....... چرا؟چرا؟تمام آرزوهایم برباد رفته بود تمام زندگیم اتش گرفته بود و داشتم خاکستر می شدم اما یه امیدی من را از خاکستر شدن باز می داشت درس خواندنتنها راهی بود که به ذهنم می رسید برای زندگی کردن////خوشبختانه درسم خوب بود می توانستم موفق شوم و خود را از این مخمصه نجات دهم اگر به درجات عالی رتبه می رسیدم کار پیدا کنم و زندگی مستقلی برای خودم فراهم کنم و اینگونه دیگر مستعمره ی این خانواده ی زورگو و دروغگو نبودم بله دروغگو ادعا می کردند خوبی آدم را می خواهند اما به خدا قسم به هر حرفشان که گوش کردم برایم ضرر بود به جای سود خانواده ی پدرم هم همینگونه بودند اما نه به این شاسگولی و یه جورایی میشه گفت یکی دو درجه از خونواده ی مادرم از لحاظ عقلی بالاتر و متجدد تر بودند شاید خیلی ها فکر کننندجدید بودند یعنی هر روز یه لباس و شلوار یا اینکه هر ماه بری دماغت رو عمل کنی و ۲ میلیمتر گونه بذاری و... اما نه به خدا منظورمن این نیست منظورم اینه که: خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت باش اما اینا نه تنها هم رنگ جماعت نبودند بلکه سه چهار کیلومتری هم از مرحله پرت بودند آدم هایی بودند که هنوز خیال می کردند دختر باید ظرف بشوره و آشپزی کنه و گوش به فرمان شوهرش باشه کسانی بودند که که موسیقی گوش دادن را حرام می دانستند //اگر فقط اینها بود به خدا هیچ شکایتی نداشتم می گفتم دارند دستورات اسلام را اجرا می کنند اما اینها همش ریاکاری بود یک نبود بهشون بگه اگر موسیقی گوش دادن حرام است خوردن گوشت انسان مرده گناه کبیرست ایها الناس مگه غیبت کردن با خوردن گوشت مرده یکی نسیت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و فتی می دیدند که زنی وقتی به بیرون می رود موهایش را بیرون می گذارد و نماز هم می خواند چنان نگاهی بهش می کردند که تا ابد از نماز خواندن پشیمان شود و بعد هم می نشستند و تا می خواستند ازش بد می گفتند و اعتراض هم که می کردی می گفتند پشت سر آدمی که دین نداره حلال است . عجب زندگی ای////اگه نوشتنم انقدر خوب نبود که اشکتون رو دربیاره مطمئنم تا الان صد دفعه خدا را شکر کردید که زندگی نکبتی مثه من ندارید غرق خیلات بودم که یه دفعه مامانم اومد بالای سرم و گفت: فاطمه بلندشو ساعت ۷کلاست دیر میشه می رفتم کلاس فتوشاپ خوشبختانه کامپیوتر داشتم مهم ترین دلیم واسه اینکه می رفتم کلاس(البته واسه خودم) این بود که عکس پویا رو منتاژ کنم روی کوه و دشت و دریا پویا کسی بود که دوست داشتم برادر نداشته ام باشدکسی بود که همیشه به زندگیش غبطه می خوردم من یه آرزو بزرگ داشتم که تبدیل شده بود به یه امید و آرمان نا امید دلم میخواست ذلم میخواست بازیگر بشم اما نمی شد پویا دوست نداشت بازیگر بشه اما مطمئنم اگه هم چین موضوعی رو با خانواده اش در میون میذاشت لحظه ای هم درنگ نمی کردند و او را به بهترین کلاس های بازیگری می فرستادند اما من....با این خانواده و طرز فکرش مگر می شد هم چین فکری کرد بارها به صورت مستقیم و غیر مستقیمبه زبون آورده بودم که می خواهم بازیگر شوم از همان کودکی هم علاقه داشتم از ۵ سالگی به این کار علاقه پیدا کردم و به همون زبون پاک کودکی بهشون گفتم دلم میخواد بازیگر شومام اونا من رو منع کردند اون موقع دختر خاله ام فائزه تنها مونسم بود گرچه ۵ سال از من بزرگتر بود اما همیشه سعی می کرد درکم کنه بهم کفت: منم وقتی هم سن تو بودم خیلی دیم میخواست بازیگر بشم اما بعدش فهمیدم که بازیگران آدم های درست و حسابی ای نیستند.ومحیط خرابه بعدش هم کم کم یادم رفت اما من ۱۲ سالمه و هنوز فراموش نکردم این عشق دیرینه و کهن رو /۷سال زمان زیادیه واسه فرموش کردن و از یاد بردن اما من هنوز فراوش نکردم. کلاس فتوشاپ تموم شد اومدم خونه رفتم توی اتاق و در رو هم بستم و کامپیوتر رو روشن کردم تا با تصاویر ور برم چون فکرم مشغول بود تصاویر قسنگی از آب در نمی آمد اما فایده اش این بود که می رفتم و می چپیدم توی اتاق به هواتی اینکه دارم کار می کنم ریخت نحس هیچ کس را نمی دیدم . اولین جمعه ی ماه رجب رو بهش میگن لیلة الرغائب یعنی شب آرزوها توی اون شب آرزو کردم که بازیگر بشم و هم چنین آرزو کردم اگر قرار است کسی توی این سال متولد شود بعد مثه من بدبخت بشه یا به دنیا نیاد یا اگه میاد بمیره آرزوی قشنگیه نه؟البته شاید در ظاهر زشت باشه اما یه جورایی آرزوی خوشبختی واسه ی همه ی آدم هاست اگه یه خورده عمیق تر فکر کنید می فهمید این آرمان(آرزو)کاری می کنه که هر کی به دنیا میاد خوشبخت باشه چیزی که من توی زندگیم هیچ وقت اون رو تجربه نکردم و هنوز دارم زندگی می کنم تا یه روز خوشبختی بیاد سراغم و نجاتم بده چقدر بنویسم خسته شدم از نوشتن از شمردن ثانیه ها برای گذر عمر از گوش دادن به اخبار سیاسی از دیدن سریال های متنوع با داستان های تکراری از تکرار ثانیه ها از عشق از کوله بار سنگین پر غمم از سکوت و ساکت بودن از خفه شدن در انتظارم انتظار تنها چیزی که دردم را کمی تسکین می دهد در انتظار بهترین اتفاق زنگیم در نتظار فرشته دوست داشتنیم در انتظار هدیه عزیز آن فرشته در انتظار عزرانیل و مرگ می خواهم هر چه زودتر زیبا ترین لخظه ی زندگیم را ببینم می خواهم هر چه زودتر از زنجیر اسارت خلاص شوم سالهاست که جنگ تمتم شده اما ما انسان ها هم چنان با خود می جنگیم برای زنده ماندن اما چه سودی دارد این زندگی وقتی همه از تو متنفرند وقتی کسی دوست ندارد ببیندد وقتی همیشه برای لحظه ای خوب زندگی کردن حسرت می خوری چه کسی بهتر از عزرائیل می توند کمکت کند؟اما گویی خداوند به عزرائیل دستور داده از ۲۰۰متری من هم رد نشود چند دفعه فکر خودکشی به سرم زده اما نه نمی خواهم خودکشی کنم با خودم می گویم من که زندگیم خراب شد چرا باید با خودکشی آخرتم را هم خراب کنم ولی گاهی وقت ها واقعا از همه چیز می برم می خواهم تنها باشم نمی شود می خواهم بمیرم نمی شود می خواهم آزاد باشم باز هم نمی شود زندگی من با نمی شود ها پر و کاریش هم نمی توانم بکنم ای کاش می توانستم جلویش را بگیرم اما دوباره و باز هم نمی شود نمی شود نمی شود سوالی بی جوابی ذهنم را پر کرده آیاخدا مرا دوست دارد که نمی گذارد بمیرم یا بر عکس می خواهد عذاب بکشم؟آیا دارم امتحان پس می دهم؟اما چه امتحانی در مدرسه هم که می روی اول درس ها را یادت می دهند بعد ازت امتحان می گیرند اما من از همان موقع که چشم باز کردم دارم این امتحان را پس می دهم من که چیزی بلد نیستم پس چگونه می توانم امتحان بدهم؟؟؟؟ا الان ساعت ۳هست و من تا ساعت ۵ تنهایم و اینجوری می تونم حداقل دو ساعت به زندگیم فکر کنم و برایش خواب های خوب بینم آخ عجب خواب خوبیه :فاطمه محمدیان در امتحان بورسیه قبول شدند و باید خودشون رو برای درس خواندن در انگلیس آماده کنند / پس از گرفتن دکترای فیزیک و فارغ التحصیل شدن و مراجعت به تهران و دست و پا کزدن یک کار مرتبط با رشته امبروم به دنبال عشقم بازیگری چقدر زیباست این خیالات امکا همش رویاست ولی ای کاش..................زندگی ام تبدیل شده به ای کاش گفتن و حسرت خوردن این سوال رو یکی به من جواب بده تا کی باید ببینم و حسرت بخورم و چیزی نگویم دارم کم کم به این نتیجه می رسم که حالم از خودم به هم میخوره اصلا حالم از همه ه هم میخوره از جنسیتم که زنه ذوست داشتم مرد باشم از خانواده ام که اینقدر عقب مونده اند انتظار متجدد بودن رو ازشون ندارم اما انتظار دارم که همرنگ جماعت باشند اما از مرحله پرتند حالم از هرچی نصیحت و پند واندرزه به هم میخوره از هرچی مانتو و روسری و چادر و جورابه به هم میخوره . خیلی ها فیلتر شکن دارند و قفل ها رو باهاش باز می کنند کاشکی یه نفر هم می اومد و این قفل و زنجیر اسارت رو که همون حجابه از دست و پای من باز می کرد. ای وای بر من ای وای برمن نمی دانم که چرا اینقدر بدبختم نمی دانم اگر دلیلش را می دانستم به خدا اینقدر بیتابی نمی کردم اما افسوس و صد افسوس که دلیلش را نمی دانم نمی دانم چرا دوست دارم بازیگر شوم در صورتیکه نه هیچکدام از فامیل هایمان بازیگر است و نه شرایط خانوادگی ام اجازه می دهد که این پیش را پیش بگیرم البته با اینکه کسی از خاندانمون بازیگر ولی تا آنجا که می دانم دختر دخترخاله ی مادربزرگم شغل مهمی را در صدا و سیما دارد یعنی اگر به او بگویم می تواند مرا به کارگردان های مشهور معرفی کنند اما به چند دلیل نمی شود اولین دلیل اینکه خانواده ی آنها کمی عاقل تر از خانواده ی ماست و معقولانه تر می اندیشند یعنی مرد و زن را یکی را می دانند و هم چنین حجاب را دلبخواهی و به همین دلیل ما با آنها رابطه ی چندانی نداریم دلیل دوم هم این است که قبل از اینکه بخواهی به کارگردانی معرفی شوی باید الفبای بازیگری را بدانی و برای اینکه بتوانی آن را فرا بگیری باید به کلاس های بازیگری بروی اما......... عجب داستانی دارد این داستان عشق من به کار بازیگریه پویا هم فقط یه نفره که من به عنوان برادر قبولش دارم و می خواهم که حتی برای لحظه ای هم که شده در کنار برادرم باشم گاهی اوقات که چه خوب است از خواب بیدار شوم و بفهمم که عضوی از خانواده ی پویا هستم با اصلا بیدار شوم و ببینم که خانواده ام طرز فکرشان نسبت به زندگی عوض شدهو می توانم بازیگر شوم اما همه ی اینها خواب و خیالتی است که که من برای دلخوشی واسه خودم ساختم و همش دروغه من دارم به خودم دروغ می گویم و امید کاذب می دهم در صورتیکه می دانم هیچ فرجی نیست زندگی من بهتر از این نکبتی که می بینم نمیشه.
یه عالمه از داستان مونده فکر کنم بیتر از ۷-۸ قسمت بشه و یه خواهش داشتم اگه بد بود بگید بقیه اش را ننویسم چون این وسط هم وقت من و هم وقت شما گرفته میشه ممنون بای
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 3:24 PM توسط هیلدا |
|
|
عوامل و بازیگران « توفیق اجباری » روز یکشنبه ۲۴ تیرماه به شمال کشور رفتند تا فیلمبرداری در لوکیشن جدید ادامه پیدا کند . محمدرضا گلزار ٬ باران کوثری ٬ رضا عطاران ، بهاره رهنما ، نيوشا ضيغمي ، مجيد ياسر و ليلا عباسي از جمله بازیگرانی هستند که برای ادامه فیلمبرداری به شمال کشور رفتند . بارش شدید باران در آن منطقه باعث اختلال در فیلمبرداری شده است و احتمالا لوکیشن بدلیل مشکلات آب و هوایی طی چند روز آینده عوض شود . تاکنون۲۰درصد از تدوین توفیق اجباری توسط کاوه ایمانی به پایان رسیده است همچنین ساخت موسیقی فیلم توسط کارن همایون فر آغاز شده است .
پیش از این قرار بود فیلمبرداری « توفیق اجباری » تا ۳۰ تیر ماه به پایان برسد که بدلیل بارش باران اتمام فیلمبرداری به تعویق می افتد . دیگر عوامل فیلم عبارتند از : كارگردان: محمدحسين لطيفي ، مديرفيلمبرداري: محمدرضا سكوت ، صدابردار: سيامك نيازي ، طراحي صحنه و لباس: محسن نوروزي ، طراح چهرهپردازي: محسن بابايي ، مدير توليد: مجيد ياسر ٬ تدوین : کاوه ایمانی ٬ موسیقی : کارن همایون فر با تشکر از سینا ببخشید که نتونستم عکس خوبی واستون بذارم در حد بضاعت بود
راستی بچه ها من سه شنبه میرم مشهد و حدود یه هفته ای اونجا هستم ۲ تا خواهش دارم یکی اینکه من رو حلال کنید (حالا وقتی میرن مکه حلالیت میخوان من دارم فرهنگ سازی میکنم واسه مشهد هم بخوان)دومم اینکه می دونم پرروییه اما میخوام با کنمتاتتون این یه هفته وبلاگ رو بچرخونید اون یکی وبم هم آپ شد منتظرمبرید ممنون تا هفته ی بعد بای |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 1:9 AM توسط هیلدا |
|
|
اول سلام
دوم همتون بخونید این مطلب رو لطفا لیله ارغائب اومد یه هفته بود که واسه اومدنش لحظه شماری میکردم اما حالا که اومده نمی دونم چی کار کنم باور کنید نمی دونم من تا پارسال اصلا نمی دونستم شبی به نام شب آرزوها وجود داره تو کوله پشتی از فرزاد شنیدم اون موقع ولی هیچ آرزویی نداشتم شایدم داشتم اما هر چی فکر می کردم چیزی به یادم نمی اومد این بود که به خدا گفتم من رو بکن یه آدم ثروتمند نه اینکه فکر کنید وضع مالیمون بد بود نه اتفاقا خوب بود و الان هم خوبه اما من توقعم زیاد بود دلم میخواست نصف تهران واسه من باشه پنت هاوس های فرمانیه اپارتمان های فرشته و الهیه و خونه های جردن ماشین هایی که تازه طراحی شدن و می خواهند شش یا هفت ماه دیگه بسازنشون می خواستم همشون واسه من باشه فرزاد حسنی تو کوله پشتی گفت خدا تا سال بعدش آرزو ی شما رو براورده می کنه منم منتظر بودم که بر آورده بشه بر اورده شد و چه قشنگ هم برآورده شد من فکر می کردم الان یه نفر میاد میگه همه ی اون چیزهایی که میخواستید تهیه شد این کلید خونه ها و این هم ماشین و این هم چند میلیارد دلار اما اینجوری نبود تازه فهمیدم سطح فکریم چقدر پایینه آره خدا من رو ثروتمند کرد اما نه با این چیزها یه چیزی بهم داد که خیلی خوشگل تر و بهتر از این چیزاست بهم گفت مرور کن پارسال تا امسال رو مرورش کردم فهمیدم که خدا همیشه باهام بوده همیشه پشتم بوده وقتی این رو فهمیدم یه چیز دیگه رو هم درک کردم اونم این بود که مهم نیست کجا زندگی میکنی توی کدوم شهر چه توی تهران باشی چه توی کابل باشی چه توی نیویورک خدا باهاته مهم نیست ماشینت چی باشه بی.ام.و . ی اخرین سیستم یا پیکان مهم نیست زشت باشی یا خوشگل مهم اینه که یه خوشگلی هست اون بالا که بدجور هواتو داره باور کنید شعار نمی دم اما ثروت بزرگتر از این که درک کنی خدا باهاته شما رو نمی دونم اما الان از طرف خودم مطمئنم که اگه به ثانیه ولم کنه کله پا میشم یکی به من گفت من از خدا کسی رو که دوستش داشتم خواستم عشقم رو اما بهم نداد اون موقع جوابش رو ندادم اما الان میخوام اینجا جوابش رو بدم گرچه نمی دونم میخونه یا نه م یخوام بهش بگم مجنون هم گفت: تو پنداری که من لیلی پرستم من آن لیلای لیلی می پرستم یعنی اون عشق اصلیه خداست که باید بهش برسی یکی هم گفت آخه خدا چی به من داده که دوستش داشته باشم عاشقش باشم و بهش سجده کنم جواب این یکی رو همون موقع دادم اما میخوام جوبی رو که بهش دادم رو همین الان واسه شما ها هم بنویسم بهش یه چند تا جمله بیشتر نگفتم گفتم: دیوونه اون به تو جون داده چیزی که هیچ کس نمی تونه بهت بده چرا میگی هیچی بهم نداده؟؟ چرا سجده نمی کنی اون به تو فرصت زندگی کردن داده فرصت درک کردن می دونم خیلی زیادی حرف زدم و سرتون رو خوردم اما باور کنید این ها همش حقیقت داشته و داره اگه از خدا نخواستید که ثروتمندتون کنه الان بخواین بیان هممون با هم بخوایم و به خدا بگیم اجابت شو میگم شما هم بگید اگه دلتون خواست کامنت دادید زیرش بنویسید اجابت شو اجابت شو
اجابت شو
اجابت شو
اجابت شو
اجابت شو
اجابت شو
اجابت شو
اجابت شو
اجابت شو
اجابت شو
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 تیر1386ساعت 12:13 PM توسط هیلدا |
|
|
بهترین فیلم: "خونبازی" به تهیهکنندگی جهانگیر کوثری
سایر نامزدها: 1- "تقاطع" به تهیه کنندگی سعید حاجی میری 2- "کافه ستاره" به تهیه کنندگی مصطفی شایسته 3- "کودک و سرباز" به تهیه کنندگی سیدرضا میرکریمی * بهترین کارگردان: سامان مقدم برای "کافه ستاره" * بهترین فیلمنامه: پرویز شهبازی برای "به آهستگی" * بهترین بازیگر مرد: داریوش ارجمند برای "ازدواج به سبک ایرانی" و بیژن امکانیان برای "تقاطع" * بهترین بازیگر زن: فاطمه گودرزی برای "ازدواج به سبک ایرانی" و رویا تیموریان برای "کافه ستاره" * بهترین موسیقی متن: محمد سریر برای "ازدواج به سبک ایرانی" * بهترین صدابرداری: محمدرضا دلپاک برای "خون بازی" * بهترین طراحی صحنه و لباس: مجید میرفخرایی برای "ازدواج به سبک ایرانی" * بهترین چهرهپردازی: مهرداد میرکیانی برای "خون بازی" * بهترین مجموعه تلویزیونی: "نرگس" به تهیهکنندگی ایرج محمدی و مهران مهام * بهترین بازیگر مرد کمدی: رضا شفیعیجم برای "باغ مظفر" * بهترین بازیگر زن درام: الهام حمیدی برای "زیر تیغ" * بهترین بازیگر مرد درام: حسن پورشیرازی برای "نرگس" * بهترین ترانه مجموعه تلویزیونی یا فیلم سینمایی: مهران مدیری برای ترانه مجموعه "باغ مظفر" * بهترین سینماگر مستند، انیمیشن و کوتاه: فرهاد ورهرام برای مستند "گذر شهر بر آب" منبع:خبرگزاری مهر و اینم چند تا عکس از برگزیدگان
|
||||
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 تیر1386ساعت 6:59 PM توسط هیلدا |
|
||||
|
از عشق گداییی ز دل شاه شدیم
چون شمع خرابات شدیم ماه شدیم
درود میدونم این کار کار بیخودی هست اما خب من مطلب گیر نیاوردم و خدا بیامرزه پدر این پوریا پورسرخ رو(البته فعلا در قید حیات هستند اگه یه وقت خدایی نکرده) هر وقت که ما مطلب نداریم بنویسیم درباره ی اون مطلب هست ما هم می نویسیم خب حالا می خوام فیلم هایی که بازی کرده و نام نقشش رو براتون بذارم می دونم خوشتون نمی یاد اما آش کشک خالته بخوری پاته نخوری خودم می خورم نام فیلم اسم پوریا در فیلم
فرار بزرگ فرهاد وفا ژوبین صاحبدلان شاهین ساعت شنی معین مسافر رضا مهمان حامد در انتظار باران بهرام مصایب دوشیزه آندره درنقش یک پسر ارمنی) روز سوم رضا پسران آجری امید جنایت و جنون ...........(خداییش نمی دونم)
رضا رشیدپور داره فیلم میسازه موضوع فیلم هم درباره ی پسربچه ی کوچکیه که کفاشه و همیشه دعا میکنه که بارون نیاد و بتونه کفش مردم رو واکس بزنه تا پول دربیاره و این فیلم بیشتر مفهومیه امیدوارم موفق باشه
عکس هم خبری نیست چون که حال نداشتم و وقت هم نداشتم که براتون عکس بذارم دوستتون دار م یه عالمه ولی پررو نشید راستی بریداینجاببینید چطوره هیچی توش ننوشتم اما اگه بخوام بنویسم درباره ی پوریا پورسرخ می نویسم حالا شما میگید برم بنویسم یا همین جا بمونم(با توجه به اینکه اگه اونجا بنویسم اینجا نمی نویسم) بدرود و بای تا های |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 5:53 PM توسط هیلدا |
|
|
۱.سلام
۲.خوبید ۳.همتون نامردید ۴.یه خواهشی ازتون دارم ازتون میخوام به این سوال من جواب بدید وب من کجاش جذابیت داره(اصلا جذابیت داره)که میان توش؟یا چون من میام و نظر میدم شما هم میان من این دفعه هیچ کس رو از آپم با خبر نمی کنم که ببینم چند نفر بهم سر میزنن واسه خودم ۵.قولی رو که به بتسا داده بودم عمل کردم گرچه خیلی وقته پیداش نیست ۶.میخواستم در جواب به حمید عزیز بگم آره یه جورایی هم شما راست میگی اما اونا (هنرمندان)هم باید بدونن جلوی دوربین رفتن یعنی مورد توجه قرار گرفتن پس باید مواظب خودشون باشن و این فقط یه تلنگره واسه اونا تا حوسشون رو جمع کنن راستی من خدا نیستم که بخوام ستار العیوب باشم ۷.بیوگرافی حامد بهداد واسه دیدن بیوگرافی روی ادمه ی مطلب کلیک کنید (اون پایین)
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 تیر1386ساعت 0:11 AM توسط هیلدا |
|
|
مي سوزم و بانگي نمي آيد سوي من
مشتعلم و آبي برآتش نمي آيد سوي من ميكده خالي و ساغرو پيمانه خالي باده فروش ، مستِ دروغ و خمخانه خالي
زندگی ارزش هیچی رو نداره اما هیچی هم ارزش زندگی رو نداره سخن از یه دانشند بزرگ
روز مادر بر تمامی مادران دنیا(به خصوص مادر خودم)مبارک چه بگويم مادر من چه خرابه بي تو حالم
![]() مادر عزیزم تو را به رودخانه و خود را به گل و لای تشبیه می کنم
وتو
ای بهترینم
مانند رودخانه بدی هایم را با جان و دل می پذیری و سعی می کنی که پاکم کنی
ناپلئون میگه بهترین هدی ای که از مادرم گرفتم این سخن بود
خردمند به کار خویش تکیه کند و نادان به آرزوی خویش
این دفعه چیزی نداشتم که ارمغانتون کنم
این عکس ها رو قبلا دوست عزیزم پوریا گذاشته بود اما مورد توجه کسی قرار نگرفت چرا نمی دونم
اما دفعه ی بعد انشا الله با دست پر میام و هم چنین به قولی که به بتسا دادم عمل می کنم و بیوگرافی حامد بهداد رو می نویسم تا آپ بعدی خدانگهدار در ضمن کامنت شما نشانه ی شخصیت شما و باعث دلگرمی ماست ما را فراموش نکنید موید باشید |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 تیر1386ساعت 0:52 AM توسط هیلدا |
|
|
نامزدهای دریافت تندیس حافظ در بخش تلویزیون عبارتند از:
* بهترین مجموعه تلویزیونی: 1ـ "راه شب" به تهیهکنندگی محمد مسعود 2ـ "زیر تیغ" به تیههکنندگی محمدعلی اسلامی 3ـ "نرگس" به تهیهکنندگی ایرج محمدی و مهران مهام * بهترین کارگردانی مجموعه تلویزیونی: 1ـ علیرضا افخمی برای "زیر زمین" 2ـ احمد امینی برای "اولین شب آرامش" 3ـ داریوش فرهنگ برای "راه شب" 4ـ سیروس مقدم برای "نرگس" 5ـ محمدرضا هنرمند برای "زیر تیغ" * بهترین فیلمنامه مجموعه تلویزیونی: 1ـ علیرضا بذرافشان برای "زیرزمین" 2ـ مسعود بهبهانینیا برای "نرگس" 3ـ علیرضا طالبزاده برای "صاحبدلان" 4ـ جابر قاسمعلی برای "راه شب" 5ـ علیاکبر محلوجیان برای "زیر تیغ" * بهترین بازیگر مرد کمدی: 1ـ فتحعلی اویسی برای "زیرزمین" 2ـ نادر سلیمانی برای "باغ مظفر" 3ـ رضا شفیعیجم برای "باغ مظفر" 4ـ سروش صحت برای "زیرزمین" 5ـ محمدرضا هدایتی برای "باغ مظفر" * بهترین بازیگر زن درام: 1ـ ستاره اسکندی برای "نرگس" 2ـ الهام حمیدی برای "زیر تیغ" 3ـ باران کوثری برای "صاحبدلان" 4ـ فاطمه معتمدآریا برای "زیر تیغ" 5ـ یکتا ناصر برای "اولین شب آرامش" 6ـ عاطفه نوری برای "نرگس" * بهترین بازیگر مرد درام: 1ـ آتیلا پسیانی برای "زیر تیغ" 2ـ پرویز پرستویی برای "زیر تیغ" 3ـ حسن پورشیرازی برای "نرگس" 4ـ پوریا پورسرخ برای "وفا" 5ـ هوشنگ توکلی برای "زیر تیغ" راستی خانم نسترن خانم کسی شما رو سرکار نذاشته منظورت هم از اینکه گفتی عکساتو ندیدم نفهمیدم اگه میشه درست توضیح بده با تشکر از مهناز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 12:13 PM توسط هیلدا |
|
|
سلام به همگی
تعجب نکنید با این چیزهایی که بهتون میگم ۲ دقیقه متقاعد میشید همه میگن بعد هر سلامی یه خداحافظی ای است اما من که خوب فکر کردم دیدم وقتی اومدم تو وبلاگ کسی به من سلام نکرد منم به کسی جواب ندادم پس این دفعه برعکس میشه و بعد خداحافظی سلامه اینی هم که رفتم فقط بخاطر نامردی های شما بود اصلا براتون مهم نبودم وقتی گفتی میخوام برم فقط ۱۲ تا نظر اومد حالا خوبه همین ۱۲ نفرهم نامردی نکردند و دادند امان از دست اون وبلاگ دزد هایی که حتی واسه اینکه من گذاشتم انقدر دزدی کنند تشکر هم نکردند حالا متوجه شدید؟ انشاالله قراره برگردم به شرطی که شمانامردی نکنید
فعلا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 6:31 AM توسط هیلدا |
|
|
برای آخرین بار سلام
اگر بار گران بودیم رفتیم اگر نامهربان بودیم رفتیم تحملش واسه شما راحته اما واسه من یکی خیلی سخته بالاخره به نظراتتون و گیر دادن های بیخودتون عادت کرده بودم شاید برای همیشه و شاید هم برای کمی استراحت فقط می دونم که دارم میرم و اگه برگردم مطمئنم آدم جدیدی شدم گرچه عمر وبلاگم کوتاه بود اما از همه ی شما که منو توی این مدت تحمل کردید ممنونم برای آخرین بار خدانگهدار |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 تیر1386ساعت 11:32 PM توسط هیلدا |
|
|
هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک
تقدیم به او یه گل و
happy birthday to you
یه عکس دارم براتون از محمدرضا گلزار که تو توفیق اجباری جانشین پوریا پورسرخ شد ببینید
بفیه شون هم محل هایی است که گلزار در آن زندگی می کند تازه همین هم زیادیشه به نظر من قیافش کلا روی هم رفته شبیه اینه نظر شما چیه؟ راستی بچه ها به خدا خسته شدم از بس نوشتم و شما نظر ندادید بابا منم دلم به نظر های شما خوشه چی کار کنم؟ نظر بدید که لا اقل با دل خوش برم راستی یه چیزی رو نگفته بودم من احتمالا برای سفر تابستانی به امارات(دبی) می روم و اگه کامپیوتر اونجا بود آپ می کنم و اگه نبود حدود یه هفته ای نیستم می بینمتون بای |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 تیر1386ساعت 9:18 PM توسط هیلدا |
|
|
نام : باران کوثریBaran Kosari تاریخ و محل تولد:25 /مهر/1364 در تهران شغل: بازیگر سینما و تلوزیون تحصیلات: دیپلم رشته نمایش از هنرستان سوره نام پدر: جهانگیر کوثری(تهیه کننده سینما) نام مادر: رخشان بنی اعتماد( کارگردان سینما) برنده سیمرغ بلورین در جشنواره فیلم فجر 1385 برای دیدن بقیه ی مطالب روی ادامه ی مطلب کلیک کنید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 6:34 AM توسط هیلدا |
|
|
برای دیدنشون روی ادامه ی مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 6:23 AM توسط هیلدا |
|
|
سلام و فراوان سلام درود و فراوان درود هموطنان عزیز در خدمت شما هستیم با اعلام برنامه ها
۱.بیوگرافی هنرمندان ۲.مصاحبه هایی که آنان با مجات داشتند ۳.موضوعات شخصی و عمومی مثلا :چه کسی کجا وکی سوتی داد (مخصوصا رسانه ها) و از این قبیل چیز ها ۴.عشقولانه که خودتون می دونید چیه و نیازی به گفتن نیست ۵.رایانه و اینترنت و چگونگی کارکرد با آنها و در صورت امکان روش هک کردن ۶.کد های قالب که به صورت رایگان برای وبلاگ هایتان می تونید استفاده کنید ۷.دخترونه و پسرونه که خودتون کم کم می فهمید چیه ۸.مذهبی که اونم می دونید و توضیحی لازم نیست ۹.سینما و تلویزیون و سریال ها و فیلم هایی که ساخته می شوند ۱۰.مهم ترین و بهترین و جالب ترین و قشنگ ترین بخش که درباره ی ۱۱.مطالب دیگر که به شما پیشنهاد می کنید و اضافه می شود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 9:9 PM توسط هیلدا |
|
|
بالاخره تموم شد
امروز کانامه ام را هم گرفتم با معدل ۲۰ قبول شده بودم البته معاونمون انضباطم را داده بود ۱۹که دلش سوخت و دستور داد دباره کارنامه را چاپ کنند که انضباطم هم ۲۰ بشه فعلا |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 خرداد1386ساعت 2:30 PM توسط هیلدا |
|
|
The heart of the matter
جان كلام Heaven forbid خدا نكند It is heaven's will خواست خداست Heart and soul با دل و جان- با تمام قوا Don't put the blame on me كاسه كوزه رو سر من نشكن to leave someone in the lurch كاشتن كسي .To steer a middle course. كج دار مريز رفتار كن Which son of bitch did it? كار كدوم حرومزاده اي بوده ؟ To give it an appearance. كلاه شرعي گذاشتن He didn't turn a hair ككش هم نگزيد We heavebt god the slightest chance. كلاهمون پس معركه است We shall fall out كلاهمون تو هم ميره Black head كله پوك I am your humble كوچيك شما هستم All joking apart از شوخي گذشته I paid dear for it برام گرون تموم شد I could kick myself for doing it گردنم بشكنه كه اين كار رو كردم To act as a bully گردن كلفتي كردن A wolf in sheep's clothing گرگ در لباس ميش He wouldn't hear it گوشش به اين حرفا بدهكار نيست Appearances are deceptive گول ظاهر رو نبايد خورد Keep the wolf from the door گليم خود رو از آب كشيدن To set the fox to watch geese گوشت رو به دست گربه سپردن Not to overtake someone بگرد كسي نرسيدن My blood will be on your head خون من به گردن شما
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 خرداد1386ساعت 2:5 AM توسط هیلدا |
|
|
To love someone means to see them as God intended them.
دوست داشتن یک نفر، یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است To love someone is to look into yhe face of God. دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره خداوند The hour of departure has arrived, and we go our ways I to die and you to live. Which is the better, only God knows. هنگام جدایی فرا رسیده است. هر کس به راه خود می رود من می میرم و شما زنده می مانید. تنها خدا می داند کدام بهتر است Live in such a way that those who know you but don't know God will come to know God because they know you. چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند، اما خدا را نمی شناسند به واسطه آشنایی با تو، با خدا آشنا شوند A baby is God's opinion that life should go on. نوزاد مشیت خداست بر ادامه زندگی You don't cleanse your heart to come to God, you come to God to cleans your heart. شما قلب تان را پاک نمی کنید که به سوی خدا بروید شما به سوی خدا می روید که قلب تان پاک شود God is not what you imagine or what you think you underestand. If you underestand you have failed. خدا آن چیزی نیست که تصور می کنید، یا فکر می کنید که می فهمید اگر می فهمید در اشتباهید Prayer is conversation with God. دعا گفتگو با خداست I have learned to thank God for answering my prayers with " no " or " not now " . یاد گرفته ام از خدا تشکر کنم که دعاهایم را با " نه " و " حالا نه " پاسخ می دهد The sole purpose of this human life in nothing but the realization of God. تنها هدف از این زندگی انسانی، شناختن خداست God, grant me the serenity to accept the things I cannot change, the courage to change the things I can, and the wisdome to distinguish the one from the other. خدایا به من متانت عطا فرما تا آنچه را نمی توانم تغییر دهم، بپذیرم شهامت عطا فرما تا آنچه را می توانم، تغییر دهم و عقل عطا کن تا تفاوت میان آن دو را تشخیص دهم. خداوند گريه کرد، زمانی که اين جسم مملو از روح را سرتاسر مملو از عشق الهی کرد، اما هم اکنون هر آنچه عشق می نامندش به هوس می رود کاش روزی میرسید که زندگی برای من بود و نه من برای زندگی ، آن روز که من به پناهی احتیاج داشتم هیچ کس نبود که دستان سرد مرا بگیرد. ولی امروز در پس پرده ی تردیدم . نمیدانم روزگار چگونه میگذرد فقط میدانم در حال گذر است. من گل شقایقی هستم که عشق را فراموش کرده ام شاید هم بی وفایی روزگار عشق را از من گرفته....! اما نجوایی از دور مرا به خود میخواند نمیدانم به طرفش بروم یا از آن حذر کنم هر چه هست زیباست |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 خرداد1386ساعت 1:59 AM توسط هیلدا |
|
|
باورم نمی شودکه تمام خاطره های خوبم سوختند
باورم نمی شود که لحظه های شیرینم همگی در گوشه ی تاریخچه ی خاطرات خاک می خورند باورم نمی شوداین تو بودی که اینچنین می گریستی؟؟ تو؟؟؟؟ چه طور بالاخره آن غرور لعنتی را فراموش کردی و من بدن یخ زده ام را در آغوش پر مهر تو گرم می کردم و می گریستیم اینبار با هم سال ها و ماه ها و روزها من برایت اشک ریختم و اینبار تو نیز... باورم نمی شوداگر می دانستم پایان آن خنده ها آن شادی ها لحظه ها و حتی گریه هایی که شیرین بودند قرار است اینطور باشد آن هارا نگه می داشتم چه سخت است که ابرهای سیاه در آسمان زندگی ات جا خوش کنند و در شب ها و روزها ببارند اه پس این آفتاب لعنتی کجاست؟!؟! و ناگهان کلاغ سیاه می گوید "او رفته است ، خیلی وقت است" و باز هم ابر های لعنتی می بارند آری او رفت او رفت و حتی من و باد و باران و ابر هم نتوانستیم او را نگه داریم باورم نمی شودو من می گریم دیگر از ستارگان و ماه هم خجالت نمی کشم! و تو گریستی تو می دانستی که با هر قطره اشک زخم قلبم توسط تبری بی رحم عمیق تر می شود چگونه باور کنم؟ نه ، باورم نمی شود که دیگر فرصت نگاه کردن در چشمانت را نخواهم داشت و هر بار پرسیدم "کی؟" تو گفتی "نمی دانم" اما من می دانم در فرداهای نزدیک تو هم می روی.. نه ، باورم نمی شود با ورم نمی شودکه آن بازی های کودکانه حرف های صادقانه شوخی های زیرکانه و تمام آن نغمه های عاشقانه بر باد خواهند رفت و روزی فرا خواهد رسید که من از فریاد درد تنهایی تهی خواهم شد نه،باورم نمی شود چه رویاهای شیرینی داشتم یعنی نفر بعدی تو هستی؟؟؟ باورم نمی شود که خدا اینچنین مجازاتم کند و من در آغوشت گریستم مگر من چه کرده ام خدایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باورم نمی شود !باورم نمی شودکه تمام خاطره های خوبم سوختند و خاکسترشان روزی مرا کور خواهد کرد و هنوزهم باورم نمی شود می گویم : دوستت ندارم دلم اما بهانه اش را می گیرد می گویم : بود و نبودت یکی است جای خالیش اما احساس می شود آن لحظه که نیست می گویم : دست از سرم بردار دستانم می لرزد اما وقتی می نشیند میان دستهایش هیچ نمی گویم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 خرداد1386ساعت 1:53 AM توسط هیلدا |
|
|
Never think more about Past
It brings Tears....
Don't think more about Future
It brings Fears....
Live this second
It brings Cheers...
&&&&&&&&&&&&&&&&&&
FRIENDS are like a puzzel pieces.If one goes
away,that piece can never be REPLACED & the puzzle
will never be whole againe.YOU are a piece I will keep FOREVER.
*****************************************
Yesterday is history.
Tomorrow is a mystery,and Today?
Today is a gift,That's we call it The Present.
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
Send me alittle sms to my heart
Send me a little sms like I do.oh baby
I will never tearing a part..... cause my heart is missing you!
********************************************************
Fish said to water: you can't see my tears because I'm in the water.
Water replied:but I can feel your tears because you are in my heart...
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
With out Love,days of the week are like this:
SADday,
MOANday,
TEARSday,
WASTEday,
THIRSTday,
FRIGHTday,
SHATTERday''
so fall in LOVE
*****************************************************
my eyes miss u,
my lips kiss u,
my feel loves u,
my hands needs u,
my mind calls u,
my heart just for u,
my life is u,
baba I LOVE YOU
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 خرداد1386ساعت 1:50 AM توسط هیلدا |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 1:39 AM توسط هیلدا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 2:14 AM توسط هیلدا |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 2:11 AM توسط هیلدا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 2:10 AM توسط هیلدا |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 2:6 AM توسط هیلدا |
|
|
كاش از شاخه سرسبز حيات گل اندوه مرا ميچيدي .
مي نويسم (( د ي د ار )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصله ها را بردار .. ! شيشه دل را شكستن احتياجش سنگ نيست ، اين دل ما با نگاهي سرد پرپر مي شود .. آسمان با ستاره ها زينت شده و قلب من با ياد تو . يك روز ماهي به آب گفت تو نميتوني اشكهاي من رو ببيني چون تو آبي . آب جواب داد اما من اشكهات رو حس ميكنم چون توي دل مني . خانه روياهايم كلبه اي است كوچك در دشت شقايقها كه تو را كم دارد .. ! تو مثل ستاره ها ميموني ... مثل اونهاقشنگ .. اما يه فرقي با ستاره ها داري ، اونها خيلي زيادن ولي تو تكي .. ! يادم رفت بهت بگم ديروز رفتم خياطي گفتم ساسونهاي دلم رو باز كنه آخه دلم خيلي واست تنگ شده بود ... ! ماهي قرمز كوچكي هستم در دل شيشه اي تو . مواظب باش دلت نشكنه كه من ميميرم ... وقتي ياد تو با اون چشمهاي عزيزت ، ميشه همبستر لالايي شبهام ! تازه ميفهمم كه اي واي ! قدر دنيا تو رو ميخوام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 2:4 AM توسط هیلدا |
|
|
اینم یه عکس خوشگل گوگولی مگولی از پوریای جون حبه انگوری خودم از این به بعد هم هر چی عکس از پوریا پیدا کردم میزارم تو وبلاگ تا چشم بعضی ها از حدقه بزنه بیرون
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 1:50 AM توسط هیلدا |
|
|
تنهای تنهام کمکم کن که بهت برسم
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 1:41 AM توسط هیلدا |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 1:37 AM توسط هیلدا |
|
|
کاش قلبم درد تنهایی نداشت سینه ام هرگز پریشانی نداشت کاش برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 1:35 AM توسط هیلدا |
|
|
به نظر من یه بازیگر تازه به دوران رسیده است بخونید می فهمید
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 1:33 AM توسط هیلدا |
|
|
دوستی حقیقی تنها در گرو این راز بزرگ است:
ایثار بی دریغ باید کرد تا خود را بیابی غنی تر، ژرف تر و نیکوتر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 1:23 AM توسط هیلدا |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 8:17 PM توسط هیلدا |
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 2:28 AM توسط هیلدا |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 7:59 PM توسط هیلدا |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 7:52 PM توسط هیلدا |
|
|
سلام دوست من ~$$$$
~~~~~~~~~~..$$**$$ ~~~~~~~~~...$$$**$$ وبلاگت باحاله.. $$$~~~'$$ ~~~~~~~~$$$"~~~~$$ ~~~~~~~~$$$~~~~.$$ ~عزيز من. ~~$$~~~~..$$ ~~~~~~~~$$~~~~.$$$ به من هم يك~$$~~~$$$$ ~~~~~~~~~$$$$$$$$ ~~سري~~~~$$$$$$$ ~~~~~~~.$$$$$$* ~ميزني~$$$$$$$" ~~~~.$$$$$$$.... ~~~$$$$$$"`$ ~~$$$$$*~~~$$ ~$$$$$~~~~~$$.$.. $$$$$~~~~$$$$$$$$$$. $$$$~~~.$$$$$$$$$$$$$ $$$~~~~$$$*~'$~~$*$$$$ $$$~~~'$$"~~~$$~~~$$$$ 3$$~~~~$$~~~~$$~~~~$$$ ~$$$~~~$$$~~~'$~~~~$$$ ~'*$$~~~~$$$~~$$~~:$$ ~~~$$$$~~~~~~~$$~$$" ~~~~~$$*$$$$$$$$$" ~~~~~~~~~~````~$$ خیلی باهالی مخلصیممممم.'$ ~~~~~~~~..~~~~~~$$ ~..گلم..~$$$$$$~~~~$$ ~~~~~$$$$$$$$~~~$$ ~~~~~$$$$$$$$~~~$$ ~~~~~~$$$$$"~~.$$ ~~~~~~~"*$$$$$ از این به بعد من به همه این جوری نظر میدم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 7:49 PM توسط هیلدا |
|
|
پخش نشدن برنامه ي پر بيننده و پر منتقد شب شيشه اي در روز شنبه گذشته باعث تعجب عده اي شد. و چون روزهاي يكشنبه هم اين برنامه پخش نمي شود اكثر بينندگان دوشنبه شب منتظر جوابي از سوي مجري برنامه بودند. همينطور هم شد و مجري روز دوشنبه با دستاني بالا به نشانه ي تسليم علت پخش نشدن برنامه را چنين عنوان كرد:" چون در جدول پخش برنامه هاي شبكه تغييري ايجاد شد و يك برنامه ي به خصوص بايد در آن ساعت پخش مي شده اين برنامه پخش نشده است!" اما دليل اصلي: شايد جالب باشه اگه بدونيد مهمان روز شنبه آقاي مهران مديري كارگردان-بازيگر سريال هاي طنز بود كه بعد از چندين سال با پخش برنامه ي پاورچين از شبكه ۵ سيما وارد عرصه جديدي از كار طنز شد. كه البته ترجيح داد ادامه كار خود را با شبكه سوم پي گيرد. مهران مديري شنبه شب در استوديو پخش شبكه ۵ حاضر شده و روي صندلي مخصوص مهمانان مي نشيند و همه چيز آماده اجراي برنامه زنده مي شود. كه ناگهان با تماسي از سوي مدير شبكه كه گويا مهمان هر شب با ايشان چك مي شود به مسولين برنامه اعلام مي شود كه اجازه پخش برنامه را نداريد!!! به هر حال خوب بود كه برنامه اي كه بر شفافيت و صداقت تاكيد زيادي دارد در اين مورد حقيقت را به مخاطبين خود مي گفت. زيرا اگر هم قرار بود برنامه ي ويژه اي در آن ساعت پخش شود مي شد از طريق زير نويس به اطلاع مردم مي رساند.هر چند آن شب برنامه ي خاصي هم پخش نشد! شايد اين اتفاق براي مجري و بقيه مسولين توليد اين برنامه گران تمام شود . هر چند از نظر برخي منتقدين اين جور برنامه ها آنقدر ها هم كه مي گويند شفاف و صادق نيستند يا نمي توانند باشند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 5:3 PM توسط هیلدا |
|
|
|||||
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 خرداد1386ساعت 1:13 PM توسط هیلدا |
|
|||||
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 خرداد1386ساعت 1:7 PM توسط هیلدا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 خرداد1386ساعت 1:5 PM توسط هیلدا |
|
|
این تصویر دل من است که مثل بچه ای کوچک برایت تنگ شده و منتظر آمدنت است اما افسوس افسوس که تو نا مهربانی و من کم تحمل و افسوس و صد افسوس که سرنوشت شاخه ای را که به آن تکیه داشتم از جا کند |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 خرداد1386ساعت 6:59 AM توسط هیلدا |
|
|
تو در آن رخت سپيد...با دو صد عشق و اميد...عازم خانه بختت شده ای....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 خرداد1386ساعت 6:54 AM توسط هیلدا |
|
دوستت دارم خیلی زیاد
به چشم هاتم خیلی میاد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 خرداد1386ساعت 6:51 AM توسط هیلدا |
|
|
بیداری انسان طلوع خداوند است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 خرداد1386ساعت 6:47 AM توسط هیلدا |
|
|
به چه زبونی بهت بگم؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 خرداد1386ساعت 2:41 AM توسط هیلدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام به همگی
من هیلدا هستم هدفم از درست کردن این وبلاگ ابتدا حال گیری بود اما حالا اینجوری نیست و به همتون وابسته شدم راستی از خرمالو و جیگر هم بدم میاد البته شما جیگر ها که می آیید نظر می دهید با اون جیگر بی مزه ها خیلی فرق می کنید |
| پیوندهای روزانه |
|
مروارید/پوریا پورسرخ ماهیگیری و طبیعت جاستین (الهه) 6464 تک گل جرقه کوروش تنها ترین سایت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
هیلدا تنها و عاشق پوریا |
|
RSS
|