![]() |
![]() |
|
| ای آشنای دیرینه ,تنهایی،تنها دردیست که بی صداست و بی صدایی تنها فریادی است برای سراغاز تنهایی |
|
به راستی که واژه عشق با تمام واژگان دنیا فرق می کند . به راستی اگر پرنده ی عشق پر بکشد و روی قلبی لانه کند ، گناه آن قلب چه می باشد . چرا همه صاحب آن قلب را محکوم به گناه می کنند ، می گویند قلب بیچاره گناه کرده . آیا غیر از این است که قلب بدون عشق اسیر است ؟ باید از چشمان رسم و دوستی را آموخت که چون هر عضوی به درد آید به جایش چشم می گرید اگر می توانستم ، نامت را بر آسمان می نوشتم تا همگان نام زیبای تو را ببینند ، اگرمی توانستم ، نامت رابر دریا می نوشتم تا دریا نوردان آن را بخوانند . اگر می توانستم نامت را بر روی گل های محمدی می نوشتم ، تا بلبلان آن را با نغمه های خود بسرایند ، افسوس که آسمان ابر دارد ودریا موج وگل ها پژمردن را به همراه خواهند داشت و فقط این قلب من است که همواره به یاد توست و بدان که هیچ چیزنمی تواند آن را از بین ببرد زیرا تو همان خورشیدی که نور محبت را در دل من روشن کردی تو همان کوهی که استقامت و پایداری را به من آموختی ، تو همان ابری که باران مهر و دوستی را بر سرم فرود آوردی و تو همان میوه ای که شیرینی و عشق را به من شکوفا کردی . عشق واقعی آن عشقی است که حتی بعد از مرگ اگر قلب را بشکافی باز نام معشوق روی آن حک شده باشد . شبها با دلی گرفته و چشمانی اشک آلود پشت پنجره به انتظارت می نشینم به یاد تو گل های باغچه را می بویم و دانه دانه مهره های تسبیح را به یادت لمس می کنم ، می مانم در فراغت ، آن قدر روی سجاده گریه می کنم که خدای مهربان مرا به وصال تو برساند ، مرا در این قفس خاکی تنها مگذار . . به همه زبانها می گویم دوستت دارم تا باور کنی ای بهترینم ... فارسي Farsi (Persian) : Doostat daram ارمني Armanian : Siroum em kez عربي Arabian : Enniee ohebboka برزيلي Brazilian : Eu te ama چيني Chinese : Mi tuzya var prem karata کانادايي Canadian : Naanu ninnanu preethisuthene دانمارکي Denmark : Jeg eloker dig انگليسي English : I love you فرانسوي French : Je t,aime يوناني yreek : S,ayapa phila su آلماني Jermanic : Ich liebe dick هلندي Hollan : Ik hou van jou ايتاليايي Italiann : Ti ama هندي Indian : Mai tujhe pyaar kartha ha ايرلندي Irish : Ta gra agam art پرتغالي Portuguese : Ama _te روسي Russian : ya vas liubli سوئدي Suedish : Jag a iskar dig سوئسيسي Suiss : Ch,ha diga rn اسپانيايي Spanish : Te quiera ترکي Torkish : Seni seriya rum بوی نگار دوست دارم که بگویم دوست دارم بنویسم دوست دارم که بگریم دوست دارم ... کاش می شد ننشست کاش می شد که شکست کاش می شد که در این اندوه بی اندازه قطره ای شد و به دریا پیوست کاش می شد که در این غم غوطه زد ، غرق شد و دریا را به غم تشنگی گل بخشید حیف اما ... دست من گلدان نیست تا که آن غنچه نازک پیراهنش را بین دستان نوازشگر من سپرد... لیک اما دل من پر گل بوته مهر است دوست دارم که بگویم آری ! غم من بی حد است اشک من پر شور است قلب من غمگین است دوست دارم بنویسم کاشکی این دل من جای تو بود کاشکی ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 1:37 PM توسط هیلدا |
|
|
يه روز ازش پرسيدم منو بيشتر دوست داري يا زندگي رو گفت تورو اون پرسيد تو چي تو منو بيشتر دوست داري يا زندگي رو گفتم زندگي رو گذاشت و رفت ديگه بر نگشت آخه نمي دونست اون همه ي زندگيم بود |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 1:33 PM توسط هیلدا |
|
|
فرشته و شاعر |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 1:33 PM توسط هیلدا |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 1:32 PM توسط هیلدا |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 1:15 PM توسط هیلدا |
|
|
كلمه شي ء نيست .
كلمه ي خدا ، خدا نيست . اما ذهن مدام كلمه انبار مي كند ؛ كلمه ، كلمه ، كلمه و آنگاه كلمه ، حجاب مي شود . اين واقعيت را در خود مشاهده كن : آيا ميتواني بدون وساطت كلمات چيزي را احساس كني ؟ آيا ميتواني بدون وساطت كلمات ، حتي براي لحظه اي ، زندگي كني ؟ فكر نكن ،بلكه ببين . آنگاه مشغول مراقبه خواهي بود . بي حضور كلمات ، حضور داشتن ؛ اين است مراقبه . گلي كه اسير تاج گل پادشاه شده است ، به تلخي ميخندد وقتي مي بيند كه گل مرغزار به موقعيت او غبطه مي خورد . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 12:35 PM توسط هیلدا |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 12:32 PM توسط هیلدا |
|
|
لطیفا! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 12:30 PM توسط هیلدا |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 12:27 PM توسط هیلدا |
|
|
من همانم که شبی، نیمه شبی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 12:25 PM توسط هیلدا |
|
|
عشق
عشق ، تن به فراموشي نمي سپارد مگر يك بار براي هميشه . جام بلور ، تنها يك بار مي شكند . مي توان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت اما شكسته هاي جام ، آن تكه هاي تيز برنده دگر جام نيست . احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه مي شود و اگر كمي كوتاهي كنيم عشق نيز ... بهانه ها جاي حس عاشقانه را خوب مي گيرند .
|
|||
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 12:20 PM توسط هیلدا |
|
|
پسرك باهوش نگاهش خبر از كشف تازه اي ميداد... دوان ....دوان.... مادر را براي ديدن خدا به حياط خانه برد.مادر فكر مي كرد پسرك جانوري غريب ديده و در تصور خود او را خدا مي خواند . اما پسرك با دستان كوچكش به شبنمي اشاره كرد كه بر روي گلبرگ هاي سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاك و معصومانه كودكش اشك ريخت و او را در آغوش كشيد
كودك پاكترين ذره را خدا مي دانست |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 12:15 PM توسط هیلدا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 5:31 AM توسط هیلدا |
|
|
بعضی قصه ها مارو به خواب می برن و بعضی از اونا مارو بيدار می کنن n بعضی از آدما قبل از تولدشون ميميرن و بعضی از اونا تا ابد زنده اند آره عزيز جان من به همون دليلی باختم که تو برده بودی عمر بگذشت به بی حاصلی و بولهوسی ای پسر جام ميم ده که به پيری برسی حسب حالی ننوشتی و شد ايامی چند محرمی کو که فرستم به تو پيغامی چند و آسمان شرمگين خواهد بود برای آنچه در زمين می کنيم شايد هنوز بازگشتی باشد التيامی نيست مطمئن باشيد بنگريد آنچه را که از دست می دهيد و بدانيد که حتی درون نهنگ هم زنده می مانيد خوبه اين چرخ زندگی ما تيوبلسه ( Tube less) وگرنه بايد روزی چند بار پنچرگيری می کرديم بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 5:27 AM توسط هیلدا |
|
|
چرا می سازيد چيزهايی را که می دانيد روزی فرو خواهند ريخت ؟ -- سعی کن اون چيزی باشی که نيستی، که ای برای شما بهتر است از آن -- و چک نويسهايی که هيچوقت پاکنويس نشدند .. .. .. اصولا همه چيز زندگی نسبيه حتی خود نسبی بودن هم نسبيه .. -- نگاه هر چشمش يه معنی داشت .. -- هرچی کيفيت فيلما بالاتر ميره کيفيت احساساتمون پايين تر مياد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 5:22 AM توسط هیلدا |
|
|
هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري
درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 5:4 AM توسط هیلدا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 4:57 AM توسط هیلدا |
|
|
تنها در شب تار
ايستاده در كنار نعشي سرد مي زنم فرياد اي رفيق ديرينم چه شد كه خفته اي چنين آرام مي خوانم سوره ي يا سين شايد كه شود بيدار و دهد جان دوباره به من تنها به من شيفته ي دنيا.... تو كجايي؟ درگستره ي بي مرزاين جهان تو كجايي؟ -من در دوردست ترين جاي جهان ايستاده ام: كنار تو. تو كجايي؟ در گستره ي ناپاك اين جهان تو كجايي؟ -من در پاك ترين مقام جهان ايستاده ام: برسبزه شور اين رود بزرگ كه مي سرايد براي تو. درياي بي كران دور باشي يا گودال كوچك آب فرقي نمي كند... زلال كه باشي آسمان در توست!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 4:56 AM توسط هیلدا |
|
|
يك عكس ناز:
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 4:52 AM توسط هیلدا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 4:48 AM توسط هیلدا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 4:46 AM توسط هیلدا |
|
|
و خدا زن را از پهلوي چپ مرد آفريد
آري خداوند زن را از پهلوي چپ مرد آفريد نه از سر او تا فرمانرواي او باشد نه از پاي او تا لگد كوب اميال او گردد بلكه از پهلوي او تا برابر با او باشد و از زير بازوي او تا مورد حمايت او باشد و از نزديكترين نقطه به قلب او تا معشوق و محبوب او باشد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 4:42 AM توسط هیلدا |
|
|
وقتی که بجزعشق هیچ چیز برایمان باقی نمانده باشد ، برای نخستین بار آگاه می شویم که فقط عشق کافی است.
ٍ اگر می پندارید که بیش از اندازه محبت کرده اید ، دوباره فکر کنید. همیشه جایی برای عرض محبت بیشتر وجود دارد و کسی هم هست که این محبت را به او بدهید. ٍ ما فقط با دوست داشتن می توانیم عشق را بیاموزیم. ٍ آن زندگی که به امید فردا بگذرد ، همیشه یک روز عقب مانده است. ٍ روش و دستورالعملی وجود ندارد ، شما دوست داشتن را با دوست داشتن یاد می گیرید. ٍ دانش از راه جهل به دست می آید پس ما بایستی از آنچه نمی دانیم استقبال کنیم. ٍ ذهن متعصب همچون مردمک چشم است ، هر چه نور بیشتری بر آن بتابد جمعتر می شود. ٍ سعی کنید تمام روزهای عمرتان را زندگی کنید. روزها را بیهوده تلف نکنید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 4:34 AM توسط هیلدا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 3:51 AM توسط هیلدا |
|
|
شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 3:49 AM توسط هیلدا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 1:12 AM توسط هیلدا |
|
|
زندگي را بايد به رقص درآورد. زندگي، تجارت نيست. زندگي را براي نفس زندگي بايد زيست. از زندگي بهره ببريد، اما آن را به سطح يك كارابزار نكشيد.
زندگي هدف نيست، چرا كه معناي هدف تنزل دادن امور به سطح وسايلي براي رسيدن به چيزهايي است و براي رسيدن به هدف هميشه بايد قرباني داد و هر آنچه كه داريد بايد به پاي هدفهاي آينده ريخت. اما عشق بخشنده است، هديه ميكند و توقعي براي دريافت ندارد. پس بايد زيست آنهم عاشقانه. ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 1:2 AM توسط هیلدا |
|
|
زندگي را بايد به رقص درآورد. زندگي، تجارت نيست. زندگي را براي نفس زندگي بايد زيست. از زندگي بهره ببريد، اما آن را به سطح يك كارابزار نكشيد.
زندگي هدف نيست، چرا كه معناي هدف تنزل دادن امور به سطح وسايلي براي رسيدن به چيزهايي است و براي رسيدن به هدف هميشه بايد قرباني داد و هر آنچه كه داريد بايد به پاي هدفهاي آينده ريخت. اما عشق بخشنده است، هديه ميكند و توقعي براي دريافت ندارد. پس بايد زيست آنهم عاشقانه. ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 1:1 AM توسط هیلدا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 0:48 AM توسط هیلدا |
|
|
وقتی دلم تنگه برات |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 0:47 AM توسط هیلدا |
|
|
يك بار در خواب خورشيد سوزان عشق خویش را ديدم
با گيسواني زيبا، با بوته اي سبز و ميخكي در دست با لبان شيرين وسخنان تلخ با ترانه هايي غم انگيز و نغمه هايي اندوهگين ديريست روياهايم رنگ باخته و محو شده اند روياي دوست داشتني من یکسره پنهان شده است! تنها آتشي سوزان برايم مانده كه آن را در اشعاري نغز ريخته ام تنها تو ماندي. اي سرود يتيم! اكنون تو نيز دور شو! و در پي آن رويايي باش كه ديريست از نظرم محو شده آنگاه كه او رايافتي ، سلام مرا به او برسان سلامي روشن از من به آن سايه ي بي وفا ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 0:40 AM توسط هیلدا |
|
|
دوستت دارم را با کدامین واژه بیان کنم
در یک روز بهاری در کنار آبشاری زیبا معشوق از او می پرسه که چی شد که به سوی من آمدی و عاشقم شدی و چنین من رو شیفته و دلبسته ی خودت کردی .......... ؟؟؟ حال به حرف دل این عاشق گوش می دهیم که به عشقش چنین جواب داد ..... واژه ها براي بيان احساس همانند مترسکهايي هستند در مزارع براي ترسانيدن پرندگان وقتي نگاه خود گوياي همه چيز است کلام چه معنايي مي تواند داشته باشد؟ در تئاتر زندگاني با تو آشنا شدم بدون آنکه بدانم بازيگر چه نقشي هستم با سناريويي که از خدای مهربون تنظيم شده بازی میکردم و تو هنرپيشه مهمان قلبم شدی تو را گرامي داشتم با آنچه که بودی و دوستت داشتم با آنچه که بودی تو شدي خداي کوچک قلب من و من شدم بازيگر نقش مجنون... ولي اينبار ليلي و شيريني نبودند، چون تو خدا بودي و نه لیلی و نه شیرین. در ابتدا فقط بازي ميکردم بازیي با فکر و با احساس زيرا از اول به من ياد داده شده بود که فقط در صحنه زندگي باید برای عشق زندگی کرد لحظه ايي به خود آمدم و ديدم اين نقش در خون من حل شده و با زندگيم عجين گشته و حال جدا نمودن اين دو از هم يعني مرگ زندگي من برهوت بود برهوتي خشک و بي پايان و جای خالی تو که همیشه در انتظارت بودم تا اينکه تو آمدي برق آمدن تو محوطه ی دنياي من را روشن کرد هرچند از درخشندگي اين نور تا مدتها گيج و منگ بودم و قادر به تشخيص هيچ چيز ديگري نبودم تو خود مولد آن نور بودي و منِ عاشق ، دنبال مولّد آن مي گشتم تو دنيا ي من بودي و من بدنبال دنيا مي گشتم چون کبوتري سرگشته و بي آشيان هر آشياني را مأمن خود تصور مي کردم و تو چه صبورانه نظاره گر اين سرگشتگي ها بودي من درياچه ايي از محبت را در کنار داشتم و خود تشنه، تشنهء جرعه اي از آن تو آهسته و آرام فقط نور را به من شناساندي و من را از درياچه محبتت لبريز نمودي حال من عابد درگاه نورم نوري که روشن کننده زندگي من است و لحظه لحظه تشنه ، تشنه محبت تو، اي معبودم چون شدي افسونگر شبهاي من چه زیبا این عاشق راز عشقش را با معشوقش در میان گذاشت می خوام بگم یکی از راز های موفقت در عشق همین صداقت هستش که آرزو می کنم همه عاشقان این سرزمین تنهایی ها این نعمت را در وجودشون داشته باشن0 و در آخر می خوام بگم ما همه بازیگران نقش اول این روزگار هستیم و نویسنده ی آن خدای مهربون و پیوند دهنده ی قلبهاست بنابراین ما هیچ وقت در راه زندگی و عشق ، در روزهای شاد و یا در روز های ناراحتی نباید او را فراموش کنیم و هیچ وقت نباید نا شکری کنیم ؛ چون اون بزرگ مهربون خوبی و سعادت همه ی ما انسان ها و بازیگرانش را می خواهد0 |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 0:36 AM توسط هیلدا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 0:28 AM توسط هیلدا |
|
|
به دنبال کدوم حرف و کلامي؟ سکوتت گفتن تمام حرف هاس... وفات مجنون بر سر قبر ليلي انگشت كش سخن سرايان اين قصه چنين برد به پايان كان سوخته خرمن زمانه شد خرمني از سرشك دانه دستاس فلك شكست خوردش چون خورد شكست باز بردش زان حال كه بود زار تر گشت بي زور تر و نزار تر گشت جاني ز قدم رسيده تا لب روزي بستم رسيده تا شب نالنده ز روي دردناكي آمد سوي آن عروس خاكي بيتي دو سه زارزار بر خواند اشكي دو سه تلخ تلخ بفشاند برداشت بسوي آسمان دست انگشت گشاد ديده بر بست كاي خالق هر چه آفريدي سوگند بهرچه بر گزيدي كر محنت خويش وا رهانم در حضرت يار خود رسانم اين را گفت و نهاد بر زمين سر وان تربت را گرفت در بر چون تربت دوست در برآورد اي دوست بگفت و جان بر آورد او نيز گشت ازين گذرگاه وان كيست كه نگذرد از اين راه مجنون ز جهان چو رخت بر بست از سرزنش جهانيان رست افتاده بماند هم در آن حال يك مه نشنيده ام كه يك سال از بيم درندگان چپ و راست آمد شد و خلق جمله بر خاست نظار گيي كه ديدي از دور شوريدن آن ددان چه زنبور پنداشتي آن غريب خسته آنجاست برسم خود نشسته در هيِبت او ز هر نشاني مانده بر او جز استخواني زان گرگ سگان استخوان خوار كس رش نه با استخوان او كار چندانكه ددان بدند بر جاي ننهاد در آن حرم كسي پاي شد سال گذشت آن دد و دام آواره شدند كام و ناكام دوران چو طلسم گنج بربود وز قفل خزانه بند فرسود گستاخ روان آن گذرگاه كردند درون ان حرم راه ديدند فتاده مهرباني مغزش شده مانده استخواني چون محرم ديده ساختندش از راه وفا شناختندش آوازه روانه شد به هر بوم شد در عرب اين فسانه معلوم خويشان و گزيدگان و پاكان جمع امده جمله دردناكان رفتند دراو نظاره كردند دل خسته و جامه پاره كردند در گريه شدند سوگواران كردند براو سرشك باران شستند به آب ديده ي پاكش دادند ز خاك هم به خاكش پهلو گه دخمه را گشادند در پهلوي ليليش نهادند خفتند به ناز تا قيامت بر خاست ز راهشان ملامت با رب چو با احتراز و پاكي رفتند ز عالم ان دو خاكي آساش و لطف يارشان كن و آمرزش خود نثارشان كن ما هم نزييم جاوداني |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 0:26 AM توسط هیلدا |
|
عشق بعني با گلي گفتن سخن عشق يعني خون لاله بر چمن عشق يعني شعله بر خرمن زدن عشق يعني رسم دل بر هم زدن عشق يعني يك تيمم يك نماز عشق يعني عالمي راز و نياز عشق يعني با پرستو پر زدن عشق يعني آب بر آذر زدن عشق يعني بيستون كندن به دست عشق يعني زاهد اما بت پرست عشق يعني قطره و دريا شدن عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني يك شقايق غرق خون عشق يعني درد دو محنت در درون عشق يعني يك تبلور يك سرود عشق يعني يك سلام و يك درود عشق يعني مستي ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني گريه ها با چشم تر عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشك حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني در فراقش سوختن عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هر چه بيني عكس يار عشق يغني لحظه هاي التهاب عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني سوز ني آه شبان عشق يعني رنگين كمان |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 0:24 AM توسط هیلدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام به همگی
من هیلدا هستم هدفم از درست کردن این وبلاگ ابتدا حال گیری بود اما حالا اینجوری نیست و به همتون وابسته شدم راستی از خرمالو و جیگر هم بدم میاد البته شما جیگر ها که می آیید نظر می دهید با اون جیگر بی مزه ها خیلی فرق می کنید |
| پیوندهای روزانه |
|
مروارید/پوریا پورسرخ ماهیگیری و طبیعت جاستین (الهه) 6464 تک گل جرقه کوروش تنها ترین سایت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
هیلدا تنها و عاشق پوریا |
|
RSS
|
