تبليغاتX
گیوتین
ای آشنای دیرینه ,تنهایی،تنها دردیست که بی صداست و بی صدایی تنها فریادی است برای سراغاز تنهایی
سلام

خوبید؟

امیوارم که همیشه خوب و سلامت باشید

این آخرین پست منه

یعنی

خوشبختانه یا متاسفانه این وبلاگ دیگه آپدیت نمیشه

خیلی ممنون از اینکه تا اینجا همراه من بودین

خوشحال شدم از حضور شما

خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 5:44 PM  توسط هیلدا | 
سلام

من تصمیم گرفتم اینجا رو از این به بعد آپ کنم البته دیر به دیر چون اون یکی وبم رو میخوام آپ کنم به کسی هم خبر نمیدم چون فقط واسه دل خودم می نویسم هر کی اومد هم میتونه بخونه متون رو

ممنون

فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 3:21 PM  توسط هیلدا | 
نا امید شدم از نوشتن این وب

نتایج نظر سنجی رو نگاه کنید   نتایج نا امید کننده ی نظر سنجی وب گذر اینه شما باشید دلسرد نمی شید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 7:45 PM  توسط هیلدا | 
سلام به دوستان گل گلاب خودم امیدوام که حالتون خوب باشه و یه تشکر خیلی خیلی ویژه از مهناز جان به دلیل اینکه (خودشون می دونند)

من می خواهم قسمت دوم داستان را بنویسم اولش با خودم فکر کردم که این داستان مورد توجه شما قرار نمی گیره  اما با زحمتی مهناز جان کشیدند مثل اینکه خیلی تاثیر داشته و این خیلی خوبه و البته از همه بهتر برای روحیه ی فاطمه از اونجایی که وبلاگ من بیننده ی زیادی نداره من فکر می کردم که اصلا کسی به جز سه چهار نفر اون رو نخونند منم با خودم گکفتم برای اینکه از اینی که هست بدتر نشه(حال فاطمه)۲ روز صبر می کنم و اگر دیدم تعداد نظرات زیاد نیست خودم با اسم ها مختلف نظر میدم که البته  در وب خودم تعداد نظرات ۶ تا بود اما در وب مهناز جان تا الان که دارم می نویسم ۵۹ تا و حدود ۹۵٪ هم اظهار نظر درباره ی داستان بود و من هم آدرس وبلاگ را بهش دادم و رفت دید البته مهناز جان اشتباهی بزرگی کرده بودند که من ازشون خواستم در وب خودشون این رو مطرح کنند و خودم  هم الان این کار رو می کنم

ایشون نام پویا را با پوریا عوض کرده بودند و این جوری سوء تفاهم هایی پیش آمد و خوانندگان(از اون جایی که وب ایشون درباره ی پوریا پورسرخ است)خیال کرند منظور همان آقای پورسرخ است و من اینجا می گویم این داستان هیچ ربطی به آقای پورسرخ ندارد

ممنون عرضی ندارم ادامه ی داستان را می نویسم


بله زندگی من بهتر از این نکبتی که هست نمی شه

آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته اما چرا چرا زندگی من باید مثل آش کشک خاله باشه چرا چرا چرا چرا؟؟؟؟؟ آخ سرم درد می کنه خسته شدم از بس که به چرا ها فکر کردم قیافه ام را توی آینه دیدم چیز زیبایی ندیدم که بخواهم از مردان توی کوچه خیابان بپوشانم نه اینکه زشت باشم نه اما یه قیافه ی خیلی خیلی خیلی معمولی داشتم پس چرا باید اینقدر عذاب می کشیدم؟نمی دونم نمی دونم نمی دونم نمی دونم  حالم از خودم به هم می خوره روزی صد بار آرزوی مرگ می کنم اما نمی دونم چرا نمی میرم -چرا راحت نمی شوم؟این چه امتحانیه که واسه ی دادنش باید زندگیم فنا بشه چه امتحانیه که باید هر لحظه آرزوی مرگ بکنم نمی دونم باز هم نمی دونم

اگه نویسنده ی خوبی بودم بدبختی هایم را به شکل داستان در می آوردم و می نوشتم مطمئنم اون داستان پرفروش ترین کتاب سال می شد چون بر اساس حقیقت بود حقیقتی که حتی خوندنش برای خیلی ها عذاب آور است اما من دارم اون رو تحمل می کنم دارم باهاش زندگی می کنم اگر با این سر نوشت یه سریال بسازن پر بیننده ترین برنامه ی اون شبکه یا اصلا کل تلویزیون میشه و رکورد های برنامه های قبلی رو می شکنه اما من نه می تونم دردم رو بهکسی بگم نه باهاش فیلم بسازم ونه می تونم چاپش کنم فقط می تونم توی دفتر بنویسمش  شاید بعد مرگم یه نفراون را خواند و دلش برایم سوخت گرچه اون موقع دلسوزی فایده ای نداره .

شاید تنها فایده ای که توی خونه دارم این باشه که یه روز در میان ظرف های شام را من می شورم    چراشاید  مطمئنم تنها فایده ام این است نه احترامی نه نظر خواهی ای هر کاری دلشون بخواهد می کنند بدون اینکه من را در جریان بگذارنند حالا اگر مربوط به خودشون باشه حرفی نیست اما وقتی امری مربوط به من است و به من نمی گویند یعنی چرا خودشان به جایم تصمیم می گیرند ؟درست مثل گوسفندی که صاحبش به او غذا می دهد و برایش زحمت می کشد و پول خرجش می کند تا چاق شود آن وقت آن را می فروشد و دیگران هم او را می کشند و می خورند  گوسفند دلش نمی خواهد بمیرد اما قبلش چیزی بهش نمی گویند و بعدش هم که دست و پایش را می بندند و نمی گذارند کاری انجام دهد ساعت هایی که دستش بسته است مرگ را دقیقه به دقیقه  جلوی چشمش می آورد و آن را تجربه می کند  هر دقیقهیک مرگ فکر کردن بهش خیلی سخت تر از رسیدن به آن است چون آن لحظه می میری اما در موقع فکر کردن بهش جان می دهی و عذاب می کشی وای بر این زندگی وای وای وای

اه نمی دونم کی صبح میشه از این خونه برم بیرون درسته کلاس بسکتبال ۲ ساعت بیشتر نیست اما بالاخره سرم به کار خودم گرمه و هیچ کسی هم بهم گیر نمی ده و نمی گه این کار رو بکن اون کار رو نکن

منتظر قسمت بعدی هم باشید

نظر کارشناسانه ی هیلدا خانم گل گلاب در این باره:ببین عزیزم تو دوست منی و شکستت شکست من و پیروزیت هم پیروزی منه می خوای باور بکن میخوای نکن اما می تونی از این جا بفهمی دو.ستت دارم که این همه وقت میذارم واین نوشته هایت را تایپ می کنم من سر هر کسی اینقدر احترام نمی ذارم در ضمن خودت هم می دونی که نزدیک شدن مسابقات والیبال و تمرینات چقدر وقتم رو گرفته عزیز تر از وقت هم که کم پیدا میشه پس بدون دوستت دارم که اینها رو می نویسم می خوام بهت بگم امتحانی که تو داری پس میدی امتحانیه که خدا داره ازت می گیره به کلاس درس هم احتیاج نداره چون درس بردباری را قبلا به همه داده و یادت باشه خدا برای هرکسی به قدر اندازه ی دلش عذاب می فرسته و هر چی این مشکل بزرگتر باشه یعنی خدا بیشتر دوستت می نالی از اینکه چرا خدا حاجتت رو نمیده می بینی وقت یه نفر بچه اش و بچه همسایه اش در یک جا کنار هم ایستاده اند و مادر می آید که به آن دو بچه شکلات دهد اول اون رو به بچه ی همسایه میده بعد به بچه اش می دونی چرا چون دلش میخواد بچه همسایه رو رد کنه و خودش با بچه اش تنها باشه تازه وقتی می خواد شکلات را بده به بچه اش هی شکلات را نزدیک بدت خودش می کند تا بچه هم به سمت بدن او بیاید و مادر او را در آغوش بگیرد مگر غیر از این است که خدا مادر تمام مادران است پس اگه شکلات را به طرف خوش میکشه واسه این نیست که میخواد اذیتت کنه واسه اینه که میخواد بری در آغوشش در ضمن تو چرا حجاب را اسارت می دونی دیدی که خیلی از آدم هایی که داستانت رو خوندن و دربارش نظر دادن چادری بودن تو که حتی چادر همک سرت نمی کنی که بخاطر اینکه رنگش مشکیه و گرما رو جذب میکنه گرمت بشه میخوای لخت بری تو کوچه به خدا توی امریکا هم نمی ذارن

این داستان ادامه دارد.........

راستی بچه ها یه نظر سنجی میذارم واستون توش شرکت کنید من ببینم داستان رو دوست دارید یا نه نتایجش هم واستون میذارم

فعلا

بای


کجا کجا هنوز مونده کارتون دارم

می خوام بهتون بگم دوستتون دارم همیشه

 

شما هم من رو دوست دارید؟ نه؟آره؟ جواب بدین لطفا

این هم اسکن شده بهتر از این نمی شد شرمنده البته چون خیلی خیلی تند نوشتم خطم بده بازم ببخشید البته به بزرگیه خودتون

 

 

خب دیگه بسه تونه پرو میشید چی نمی شید حالا همین یه دونه بخاطر گل روی اونا ای که کامنت می دن

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 3:42 PM  توسط هیلدا | 
سلام

من از سفر برگشتم گرچه دلم خیلی پره از دست همه اول از همه از دست مسخره بازی ها  (یعنی همون تاخیر ها)اصلا مثه اینکه تاخیر نداشته باشن جونشون بالا میاد باور کنید

ساعت ۷:۳۰صبح قرار بود بریم افتاد ۱۰:۲۰ شب تازه بعدش هم دوباره نیم ساعت تاخیر خورد  د  اخه یه ساعت دوساعت خیلی زیاد باشه سه ساعت تاخیر ساعت ۷:۳۰ صبح کجا ۱۱شب کجا حالا خوبه زنگ زدن خبر دادن مسخره ها کلی برنامه چیده بودم البته فکر تاخیر رو کرده بودم بخاطر همین برنامه هایم را از ساعت ۱۲ ظهر چیدم که اگه تاخیر هم خورد کسی الاف نکرده باشم حالا من هیچی بیچاره اون دوستم که خونشون مشهد بود منتظرم بود تا برم دیدنش نفرات دوم هم شما هستید که دلم ازتون پره آخه یعنی من انقدر بی ارزشم که .........

حرص نمی خورم ولش کن اصلا

امروز میخوام یه چیزایی واستون بنویسم که شبیه قصه است بیشتر و چون زیاده احتمالا یه چند قسمتی میشه میخوام از بدبختی های یه دخترک بنویسم یه دخترکی که نوجووونه اما انقدر توی زندگیش مشکلات روحی بزرگ رو تحمل کرده که عقلش  خیلی بیشتر از من و تو میرسه دفعه ی اولشه که داستان و به قول خودش خاطره و دردل نوشته قلمش زیاد قشنگ نیست اما کعلومه که هر چی نوشته راسته قسمم داد که حتی اگه خواستم برای کسی تعریقش کنم نام خانودگیش رو نبرم من اول میخواستم از ایکس استفاده کنم اما بعد تصمیم گرفتم از نام خانوادگیه خودم استفاده بکنم یادتون باشه اون من نیستم ها فقط اسم منه راستی اسم اون دختر هم فاطمه بود فعلا کاری ندارم راستی آقا مهدی زعفرون میخوای خودت برو بخر

بای

نام داستان:به امید نا امیدی


رخت خواب از اشک هایم خیس شده بود  با خودم گفتم :چرا اینقدر بدبختم ؟سوالی بود که نمی دانستم جوابش را از چه کسی بپرسم ؟دبیر ریاضی؟نه اون که جز فرمول چیز دیگری بلد نبود /دبیر علوم؟او هم که جز شیمی و فیزیک و زمین شناسی و زیست چیز دیگری نمی دانست پس باید این سوال بی جوابم را از چه کسی می پرسیدم؟خدا؟او که صدایم را نمی شنید بارها و بارها فریاد کشیده بودم اما به سوالم پاسخ نداده بود /جواب سوال را خودم می دانستم دلایل زیادی داشت اما ۲دلیل عمده داشت۱.در این خانواده به دنیا آمدم۲.دختر شدم   همین و بس این بود دلیل بدبختیم.

خانواده ای دارم به قول خودشان معتقد و متجدد اما ای کاش نظر من هم درباره خودشان را می دانستند البته هر احمقی هم که باشد همین نظر را در رابطه با آنها می دهد

مادربزرگ پدر بزرگ خاله ها  دایی و مادرم همه یک عقیده داشتند:

دختر آخر سر باید بره خونه ی شوهر و بچه داری کنه و غذا بپزه این عقاید خودشون درباره ی دختر ها بود و این هم عقاید دینیشون:

دختر ها همه باید چادر بر سرکنند تا از نگاه نامحرمان دور بمانند فقط این جملات را از بر کرده بودن و می گفتند اما دلیل حرف هایشان را هرگز.

توی هر خانواده ی عقب مونده از دنیایی یه ماهواره وجود داشت اما توی خانواده ی ما.......

چرا؟چرا؟تمام آرزوهایم برباد رفته بود تمام زندگیم اتش گرفته بود  و داشتم خاکستر می شدم اما یه امیدی من را از خاکستر شدن باز می داشت درس خواندنتنها راهی بود که به ذهنم می رسید برای زندگی کردن////خوشبختانه درسم خوب بود می توانستم موفق شوم و خود را از این مخمصه نجات دهم اگر به درجات عالی رتبه می رسیدم کار پیدا کنم و زندگی مستقلی برای خودم فراهم کنم و اینگونه دیگر مستعمره ی این خانواده ی زورگو و دروغگو نبودم   بله دروغگو ادعا می کردند خوبی آدم را می خواهند اما به خدا قسم به هر حرفشان که گوش کردم برایم ضرر بود به جای سود

خانواده ی پدرم هم همینگونه بودند اما نه به این شاسگولی و یه جورایی میشه گفت یکی دو درجه از خونواده ی مادرم از لحاظ عقلی بالاتر و متجدد تر بودند شاید خیلی ها فکر کننندجدید بودند یعنی هر روز یه لباس و شلوار یا اینکه هر ماه بری دماغت رو عمل کنی و ۲ میلیمتر گونه بذاری و... اما نه به خدا منظورمن این نیست منظورم اینه که:

خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت باش

اما اینا نه تنها هم رنگ جماعت نبودند بلکه سه چهار کیلومتری هم از مرحله پرت بودند آدم هایی بودند که هنوز خیال می کردند دختر باید ظرف بشوره و آشپزی کنه و گوش به فرمان شوهرش باشه کسانی بودند که که موسیقی گوش دادن را حرام می دانستند //اگر فقط اینها بود به خدا هیچ شکایتی نداشتم می گفتم دارند دستورات اسلام را اجرا می کنند  اما اینها همش ریاکاری بود  یک نبود بهشون بگه اگر موسیقی گوش دادن حرام است خوردن گوشت انسان مرده گناه کبیرست ایها الناس مگه غیبت کردن با خوردن گوشت مرده یکی نسیت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و فتی می دیدند که زنی وقتی به بیرون می رود موهایش را بیرون می گذارد و نماز هم می خواند چنان نگاهی بهش می کردند که تا ابد از نماز خواندن پشیمان شود و بعد هم می نشستند و تا می خواستند ازش بد می گفتند و اعتراض هم که می کردی می گفتند پشت سر آدمی که دین نداره حلال است .

عجب زندگی ای////اگه نوشتنم انقدر خوب نبود که اشکتون رو دربیاره مطمئنم تا الان صد دفعه خدا را شکر کردید که زندگی نکبتی مثه من ندارید

غرق خیلات بودم که یه دفعه مامانم اومد بالای سرم و گفت:

 فاطمه بلندشو ساعت ۷کلاست دیر میشه

می رفتم کلاس فتوشاپ خوشبختانه کامپیوتر داشتم مهم ترین دلیم واسه اینکه می رفتم کلاس(البته واسه خودم) این بود که عکس پویا رو منتاژ کنم روی کوه و دشت و دریا پویا کسی بود که دوست داشتم برادر نداشته ام باشدکسی بود که همیشه به زندگیش غبطه می خوردم من یه آرزو بزرگ داشتم که تبدیل شده بود به یه امید و آرمان نا امید دلم میخواست ذلم میخواست بازیگر بشم اما نمی شد پویا دوست نداشت بازیگر بشه اما مطمئنم اگه هم چین موضوعی رو با خانواده اش در میون میذاشت لحظه ای هم درنگ نمی کردند و او را به بهترین کلاس های بازیگری می فرستادند اما من....با این خانواده و طرز فکرش مگر می شد هم چین فکری کرد بارها به صورت مستقیم و غیر مستقیمبه زبون آورده بودم که می خواهم بازیگر شوم از همان کودکی هم علاقه داشتم از ۵ سالگی به این کار علاقه پیدا کردم و به همون زبون پاک کودکی بهشون گفتم دلم میخواد بازیگر شومام اونا من رو منع کردند اون موقع دختر خاله ام فائزه تنها مونسم بود گرچه ۵ سال از من بزرگتر بود اما همیشه سعی می کرد درکم کنه بهم کفت:

منم وقتی هم سن تو بودم خیلی دیم میخواست بازیگر بشم اما بعدش فهمیدم که بازیگران آدم های درست و حسابی ای نیستند.ومحیط خرابه بعدش هم کم کم یادم رفت اما من ۱۲ سالمه و هنوز فراموش نکردم این عشق دیرینه و کهن رو /۷سال زمان زیادیه واسه فرموش کردن و از یاد بردن اما من هنوز فراوش نکردم.

کلاس فتوشاپ تموم شد اومدم خونه رفتم توی اتاق و در رو هم بستم و کامپیوتر رو روشن کردم تا با تصاویر ور برم چون فکرم مشغول بود تصاویر قسنگی از آب در نمی آمد اما فایده اش این بود که می رفتم و می چپیدم توی اتاق به هواتی اینکه دارم کار می کنم ریخت نحس هیچ کس را نمی دیدم .

اولین جمعه ی ماه رجب رو بهش میگن لیلة الرغائب یعنی شب آرزوها توی اون شب آرزو کردم که بازیگر بشم و هم چنین آرزو کردم اگر قرار است کسی توی این سال متولد شود بعد مثه من بدبخت بشه یا به دنیا نیاد یا اگه میاد بمیره آرزوی قشنگیه نه؟البته شاید در ظاهر زشت باشه اما یه جورایی آرزوی خوشبختی واسه ی همه ی آدم هاست اگه یه خورده عمیق تر فکر کنید می فهمید  این آرمان(آرزو)کاری می کنه که هر کی به دنیا میاد خوشبخت باشه چیزی که من توی زندگیم هیچ وقت اون رو تجربه نکردم و هنوز دارم زندگی می کنم تا یه روز خوشبختی بیاد سراغم و نجاتم بده

چقدر بنویسم خسته شدم از نوشتن از شمردن ثانیه ها برای گذر عمر از گوش دادن به اخبار سیاسی از دیدن سریال های متنوع با داستان های تکراری از تکرار ثانیه ها از عشق از کوله بار سنگین پر غمم از سکوت و ساکت بودن از خفه شدن در انتظارم انتظار تنها چیزی که دردم را کمی تسکین می دهد در انتظار بهترین اتفاق زنگیم در نتظار فرشته دوست داشتنیم در انتظار هدیه عزیز آن فرشته در انتظار عزرانیل و مرگ

می خواهم هر چه زودتر زیبا ترین لخظه ی زندگیم را ببینم می خواهم هر چه زودتر از زنجیر اسارت خلاص شوم سالهاست که جنگ تمتم شده اما ما انسان ها هم چنان با خود  می جنگیم برای زنده ماندن اما چه سودی دارد این زندگی وقتی همه از تو متنفرند وقتی کسی دوست ندارد ببیندد وقتی همیشه برای لحظه ای خوب زندگی کردن حسرت می خوری چه کسی بهتر از عزرائیل می توند کمکت کند؟اما گویی خداوند به عزرائیل دستور داده از ۲۰۰متری من هم رد نشود چند دفعه فکر خودکشی به سرم زده اما نه نمی خواهم خودکشی کنم با خودم می گویم من که زندگیم خراب شد چرا باید با خودکشی آخرتم را هم خراب کنم ولی گاهی وقت ها واقعا از همه چیز می برم می خواهم تنها باشم نمی شود می خواهم بمیرم نمی شود می خواهم آزاد باشم باز هم نمی شود زندگی من با نمی شود ها پر و کاریش هم نمی توانم بکنم ای کاش می توانستم جلویش را بگیرم اما دوباره و باز هم نمی شود نمی شود نمی شود نمی شود

سوالی بی جوابی ذهنم را پر کرده آیاخدا مرا دوست دارد که نمی گذارد بمیرم یا بر عکس می خواهد عذاب بکشم؟آیا دارم امتحان پس می دهم؟اما چه امتحانی در مدرسه هم که می روی اول درس ها را یادت می دهند بعد ازت امتحان می گیرند اما من از همان موقع که چشم باز کردم دارم این امتحان را پس می دهم من که چیزی بلد نیستم پس چگونه می توانم امتحان بدهم؟؟؟؟ا

الان ساعت ۳هست و من تا ساعت ۵ تنهایم و اینجوری می تونم حداقل دو ساعت به زندگیم فکر کنم و برایش خواب های خوب بینم آخ عجب خواب خوبیه :فاطمه محمدیان در امتحان بورسیه قبول شدند و باید خودشون رو برای درس خواندن در انگلیس آماده کنند / پس از گرفتن دکترای فیزیک و فارغ التحصیل شدن و مراجعت به تهران و دست و پا کزدن یک کار مرتبط با رشته امبروم به دنبال عشقم بازیگری چقدر زیباست این خیالات امکا همش رویاست  ولی ای کاش..................زندگی ام تبدیل شده به ای کاش گفتن و حسرت خوردن این سوال رو یکی به من جواب بده تا کی باید ببینم و حسرت بخورم و چیزی نگویم دارم کم کم به این نتیجه می رسم که حالم از خودم به هم میخوره اصلا حالم از همه ه هم میخوره از جنسیتم که زنه ذوست داشتم مرد باشم از خانواده ام که اینقدر عقب مونده اند  انتظار متجدد بودن رو ازشون ندارم اما انتظار دارم که همرنگ جماعت باشند اما از مرحله پرتند  حالم از هرچی نصیحت و پند واندرزه به هم میخوره از هرچی مانتو و روسری و چادر و جورابه به هم میخوره .

خیلی ها فیلتر شکن دارند و قفل ها رو باهاش باز می کنند کاشکی یه نفر هم می اومد و این قفل و زنجیر اسارت رو که همون حجابه از دست و پای من باز می کرد.

ای وای بر من ای وای برمن نمی دانم که چرا اینقدر بدبختم نمی دانم اگر دلیلش را می دانستم به خدا اینقدر بیتابی نمی کردم اما افسوس و صد افسوس که دلیلش را نمی دانم نمی دانم چرا دوست دارم بازیگر شوم در صورتیکه نه هیچکدام  از فامیل هایمان بازیگر است و نه شرایط خانوادگی ام اجازه می دهد که این پیش را پیش بگیرم البته با اینکه کسی از خاندانمون بازیگر ولی تا آنجا که می دانم دختر دخترخاله ی مادربزرگم شغل مهمی را در صدا و سیما دارد یعنی اگر به او بگویم می تواند مرا به کارگردان های مشهور معرفی کنند اما به چند دلیل نمی شود اولین دلیل اینکه خانواده ی آنها کمی عاقل تر از خانواده ی ماست و معقولانه تر می اندیشند یعنی مرد و زن را یکی را می دانند و هم چنین حجاب را دلبخواهی و به همین دلیل ما با آنها رابطه ی چندانی نداریم دلیل دوم هم این است که قبل از اینکه بخواهی به کارگردانی معرفی شوی باید الفبای بازیگری را بدانی و برای اینکه بتوانی آن را فرا بگیری باید به کلاس های بازیگری بروی اما.........

عجب داستانی دارد این داستان عشق من به کار بازیگریه پویا هم فقط یه نفره که من به عنوان برادر قبولش دارم و می خواهم که حتی برای لحظه ای هم که شده در کنار برادرم باشم گاهی اوقات که چه خوب است از خواب بیدار شوم و بفهمم که عضوی از خانواده ی پویا هستم با اصلا بیدار شوم و ببینم که خانواده ام طرز فکرشان نسبت به زندگی عوض شدهو می توانم بازیگر شوم اما همه ی اینها خواب و خیالتی است که که من برای دلخوشی واسه خودم ساختم و همش دروغه من دارم به خودم دروغ می گویم و امید کاذب می دهم در صورتیکه می دانم هیچ فرجی نیست زندگی من بهتر از این نکبتی که می بینم نمیشه.


یه  عالمه از داستان مونده فکر کنم بیتر از ۷-۸ قسمت بشه و یه خواهش داشتم اگه بد بود بگید بقیه اش را ننویسم چون این وسط هم وقت من و هم وقت شما گرفته میشه ممنون

بای

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 3:24 PM  توسط هیلدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام به همگی
من هیلدا هستم
هدفم از درست کردن این وبلاگ ابتدا حال گیری بود اما حالا اینجوری نیست و به همتون وابسته شدم
راستی از خرمالو و جیگر هم بدم میاد البته شما جیگر ها که می آیید نظر می دهید با اون جیگر بی مزه ها خیلی فرق می کنید

پیوندهای روزانه
مروارید/پوریا پورسرخ
ماهیگیری و طبیعت
جاستین (الهه)
6464
تک گل
جرقه
کوروش
تنها ترین
سایت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل شهریور 1387
هفته اوّل مهر 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
آرشیو موضوعی
شخصی
عشقولانه
عمومی
رایانه و اینترنت
کد های قالب
ورزشی
سیاسی
دخترونه
پسرونه
مذهبی
سینما و تلویزیون
موسیقی
پوریا پورسرخ
حرف های پند آموز
رواننشناسی
امین حیایی
مهناز افشار
باران کوثری
کامران و هومن
حامد بهداد
سلطان غم مادر
خداحافظی
نویسندگان
هیلدا
تنها و عاشق
پوریا
پیوندها
سارا
مبین
سعید
میثم
تفال با حافظ
دل شکسته
احسان
علیرضا
رضا
کاوه
دنیای کامپیوتر
ستاره ي ساحل
مثل تو
مرگ ماه
خودنویس
وبلاگ تيمي تركعلي غياثعلي مرادعلي و نبات علي (خيلي باحال حتما بريد)
عشق و دوري
دنيا ديگه مثل تو نداره
چه خوش مي آيد اين جا بوي غم
به چشمت عادت بده هر چيزي نبينه
براي خريد cdهاي متنوع اينجا را كليك كنيد
nima
مهناز افشار اسطوره ی سینما ی ایران
وروود تنها براي خانم ها مجااز است؟
الهه
hamcheraghi
alireza
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM